![]() |
![]() |
|
| به نام تنها ترين تنهاي ها |
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 20:16 توسط الهه |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 15:46 توسط الهه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 19:23 توسط الهه |
|
|
یه روز نوشتم کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم
بیازودتر افق ها را ببینیم نوشتی : به امید آن روز که انتظارها پایان یابد منتظرم باش روز دیگه گفتم : ومن هنوز منتظرم.... گفتی: منتظر نباش حرفهای دیروز رو به باد سپردم روز دیگه نوشتم: و تو هیچی نگفتی ومن این روزها یاد گرفتم که باید : پیغام عشق رو فرا بگیرم و پیام آور عشق رو فراموش کنم به قول فروغ فرخزاد : پرواز را به خاطر بسپار |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 21:15 توسط الهه |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:47 توسط الهه |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:23 توسط الهه |
|
|
امروز تولد تنها تک ستاره زندگیمه. تولد داداش گلم . داداش یکی یه دونه خودمه الهی که خواهر فدات بشه تولدت را بهت تبریک میگم عزیز دلم...
تولدت مبارک
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 15:50 توسط الهه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 10:14 توسط الهه |
|
|
گل بارون زده(د اریوش)
گل بارون زده گل بارون زده ی من گل یاس نازنینم می شکنم پژمرده می شم نزار اشکاتو ببینم تا همیشه تو رو داشتن داشتن تمام دنیاست از تو و اسم تو گفتن بهترین همه حرفاست با تو، با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم لحظه هام پر می شه از تو وقت غم خوردن ندارم ای غزل واره ی دلتنگ که همه تنت کلامه هنوزم با گل گونت شرم اولین سلامه ای تو جاری توی شعرم مثل عشق وخون و حسرت دفتر شعر من از تو سبد خاطرهامه ای گل شکسته ساقه، گل پرپر که به یاد هجرت پرنده هایی توی یأس مبهم چشمات می بینم که به فکر یه سفر به انتهایی سر به زیر دل شکسته نازنیم اگه ساده است واسه تو گذشتن از من مرثیه سر کن برای رفتن من آخه مرگه واسه من از تو گذشتن با تو با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم لحظه هام پر می شه از تو وقت غم خوردن ندارم گل بارون زده ی من اگه دلتنگم و خسته اگه کوچیدن طوفان ساقه ی منم شکسته می تونم خستگی هاتو از تن پاکت بگیرم می تونم برای خوبیت واسه سادگیت بمیرم می تونم برای خوبیت واسه سادگیت بمیرم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 15:56 توسط الهه |
|
|
امروز وبلاگم یه ساله شده تولدشو بهتون تبریک میگم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 7:13 توسط الهه |
|
|
زیر خاکستر ذهنم باقی ست آتشی سر کش و سوزنده هنوز یادگاری است ز عشقی سوزان که بود گرم و فروزنده هنوز عشقی آن گونه که بنیان مرا سوخت از ریشه و خاکستر کرد غرق در حیرتم از اینکه چرا مانده ام زنده هنوز گاهگاهی که دلم می گیرد پیش خود می گویم آن که جانم را سوخت یاد می آرد از این بنده هنوز سخت جانی را بین که نمردم از هجر مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد گفتم از عشق تو من خواهم مرد چون نمردم، هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز گرچه از فرط غرور اشکم از دیده نریخت بعد تو لیک پس از آنهمه سال کس ندیده به لبم خنده هنوز گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت سالها هست که از دیده من رفتی ، لیک دلم از مهر تو آکنده هنوز دفتر عمر مرا دست ایام ورقها زده است زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست در خیالم اما همچنان روز نخست تویی آن قامت بالنده هنوز در قمار غم عشق دل من بردی و با دست تهی منم آن عاشق بازنده هنوز (( آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش)) گرکه گورم بشکافند عیان می بینند زیر خاکستر جسمم باقی است آتش سرکش و سوزنده هنوز حمید مصدق |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم بهمن 1386ساعت 21:35 توسط الهه |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 19:3 توسط الهه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 19:2 توسط الهه |
|
|
چرا رفتی نگفتی دل بی تو میمیره
چرا رفتی نگفتی دل بی تو میگیره چرا رفتی که این چشام بارون بگیره چرا رفتی چرا رفتی چرا رفتی؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 16:21 توسط الهه |
|
نامه ای به خداسلام خدای مهربونم...نمیدونم واقعا چه جوری برات بنویسم٬ یعنی اصلا روم نمیشه! دیشب تو برام کاری کردی که من از خجالتت تا صبح نخوابیدم و بخاطر کاری که واسم کردی٬ همش اشک ریختم و با اشک و شرمندگی ازت تشکر کردم و تا آخر عمر هم تشکر خواهم کرد... واقعا دیشب نهایت عشق رو دیدم...آره٬ منظورم عشق تو به بنده هاته! تا حالا هیچ عاشقی رو مثل تو ندیده بودم...! با اینکه من اصلا در اون حدی که خودت خواستی نبودم ولی خواستمو دادی بهم! باور کن هنوز باور کردنش برام سخته...! خداااااااااااااا؟ آره٬ من دارم صدات میکنم٬ من همون بنده ی خاکیه خودت٬ همون بنده ی گناهکارت٬ همون مخلص همیشگیت٬ همونی که تا آخر عمر شرمندت میمونه همونی که دیگه فکر کنم خودت بهتر بشناسیش...! نمیدونم دیشب صدای دلمو شنیدی یا نه؟ که مطمئنم شنیدی! ولی من اگه جای تو بودم اصلا گوش نمی دادم...! دیشب دلم داشت بهت میگفت: چطور اینکاری که واسم کردی رو جبران کنم؟! دیشب دلم اشک میریخت و شرمنده ی تو بود و الآن هم هست و همیشه هم خواهد بود... اگه هر عاشق دیگه ای بود فکر میکنی میتونست اینقدر کارهای خلاف میل خودشو که معشوقش انجام میده٬ تحمل کنه؟! شاید دفعه ی اول ندید بگیره٬ دفعه ی دو ببخشه و دفعه ی سوم تذکر بده و بازم ببخشه٬ ولی دفعه های بعد دیگه اگه خودش هم اونو ببخشه دیگه از دلش میفته و...! ولی پس تو چه جور عاشقی هستی که دفعه ی اول و دوم و سوم که هیچ٬ حتی تا بی نهایت بار هم اگه کارامونو تکرار کنیم٬ بازم میبخشی و از همه مهمتر ذره ای از عشقت هم نسبت به این یک مشت خاک کم نمیشه و بازم خواسته هاشو برآورده میکنی و اونو شرمنده ی خودت میکنی؟!!! واقعا ما بنده ها باید عشقو از تو یاد بگیریم...بابا دست خوش...تو دیگه کی هستی...!!!
مخلص و شرمنده ی همیشگیه تو: یک مشت خاک |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم دی 1386ساعت 12:31 توسط الهه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم دی 1386ساعت 16:55 توسط الهه |
|
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام آذر 1386ساعت 18:37 توسط الهه |
|
|
پیشکش به همه ی اونایی که تنهایی روحشونو چنگ زده
طولانیه،تعریفی هم نیست اما یه حقیقت تکراری و تلخه که این روزا مد شده از زبون یه مرد تنها
با قلم ناشیانه ی من:
من گسسته تر ازشب با یه فانوس به مصاحبت آفتاب می رفتم و از سایه ها گریزون با یه قایق شکسته و سوراخ در پی آفتاب روشنایی می رفتم،ناگهان نسیمی شعله ی فانوسمو سر کشید تو اون شب تاریک که صدایی با صدایی در نمی آویخت و هیشکی هیشکیو نمی دید چقده بیهوده زمانو می گذروندم یهو یه صدایی اومد:بیهوده مپای که شب از شاخه فرو نخواهد ریخت.به دنبال صدا جاری شدم دخترکی تنها بالای تپه نشسته بود. گفتم:چرا تنهایی؟ آه کشید گفتم:چرا دلت گرفته؟مث اینکه تنهایی! اندوه واسه چی تو دلته؟ بغضی گلوشو گرفت وبا سختی لباشو گشود و گفت:من زنده به اندوهم دیگه یادم رفت تو این دیار دنبال چیم؟ کم کم عاشق شدم . به خودم نیگا کردم از اندوهش اندوهگین بودم بهش گفتم:من هیچم،پیچک خوابی که بر نرده ی اندوه تو پیچم و تو اون دخترک تنهایی.روتو بر گردوندی و آروم گفتی:مث اینکه تو هم تنهایی؟ گفتم:چقدر هم تنها و فکر کن اگه یه ماهی کوچولو عاشق آبی بی کران باشه. آروم با خودت تکرار کردی:چه تنهاست اگه یه ماهی کوچولو... بعد رو به من گفتی:چه فکر نازک غمناکی. راه رفتیم و به هم دچار شدیم .بیا تا برات بگم چه اندازه تنهایی من بزرگه،تنهایی من... از دریا دس کشیدم ،زورقمو به آبی دریا بخشیدم.من موندم وتنهایی تو به قلب خشک کویر می تاختی و من در پی تو باز آمدم از چشمه ی خواب کوزه ی تر در دستم مرغانی می خواندند،نیلوفر وا می شد کوزه ی تر بشکستم در بستم و دربستم و در ایوان به تماشای تو بنشستم مدتها گذشت من وتو سراسر کویر رو گلهای دوستی و محبت کاشتیم و شب سیاهو با مهربونی روشن کردیم من از دوستی مست بودم و از وصل بیزار تو خوب می دونستی اما تو اولین تیر زهر آلود جداییو به ریشه ی دوستیمون زدی چون بین این همه گل عشق و دوستی، خار وصلو دور از چشای من کاشته بودی اون که دل به قصه ها باخت تو بودیخونمونو روی آب ساخت تو بودی اونکه با تیر زهر آلود عشق دل و دیدمونو به هم دوخت تو بودی من می گفتم :وصل ممکن نیست و تو پاتو تو کفش اصرار کردی و رو ذهنم دویدی این خواهش خود خواهانه ای بود که بارها تو نامه هات نوشتی و من با خاطری پریشون به خاطر تو،به خاطر اینکه... پذیرفتم پذیرفتم چون دوس نداشتم گرد اندوه به چهرت بشینه اون که با شعبده بازی و به نیرنگ لب فریاد منو سوخت تو بودی تو از این ضعف من که با اندوهت ناراحت می شدم حاضر بودم واسه خواهشت دنیامم بدم سو استفاده کردی چن روزی شبا با صبح بیعت کردن تا اینکه یه روز تو بیابون دلم هوا ابری شد اما این بار پشت یه سنگ اجاق شقایق دلمو گرم نکرد دلم عجیب گرفت چشام باریدن ،دریا یادم اومد زورقم بر گشت و دوباره هوای رفتن وجودمو تسخیر کرد من باید به دیدن آفتاب می رفتم.خواستم باهات باشم و تو این سفر همراهم باشی اما تو در پی گل پژمرده ی وصل بودی و ازش جدا نشدی. فقط به فکر خودت بودی با خودم گفتم: با موج خاموشی کجا میری؟ کم کم موجا اوج گرفتن و منو از کنار ساحل دور کردن آره این بار من بودم که عهدو می شکستم و می رفتم و این بزرگترین اشتباه و تنها گناهم بود .شایدم آشناییمون از اول اشتباه بود. نمیدونم.به هر حال باید می رفتم به من اونکه بدی آموخت تو بودی منو آتیش زد و خود سوخت تو بودی تو منو به بازی تلخی کشوندی که ندونسته به انتها رسیدم من رفتم و تو مث ساقه ی نیلوفری می شکستی .پشت به تو کردم تا بگم بی تفاوتم اما تو اون تنهایی سرد، گریه می کردم و می سوختم و با خودم می گفتم:این سزای منه تا دیگه اشتباه نکنم پیغاماتو شنیدم که گفتی:دست از خود خواهی برداشتی منم بر می گشتم و هر بار خاری پشت سرت پنهون کرده بودی. می دیدم بر می گشتم و تو حاضر نبودی بی ریا باشی همیشه منو متهم به بی و فایی کردی و گفتی که عشقمونو فراموش کردم اما خدا می دونه من کجا و خاک فراموشی کجا؟ تو منو بیعت شکن می دونستی ولی از روز اول بیعت ما این نبود که من مال تو باشم یا تو مال من . ما هر دو به دنبال یه همدم بودیم که تو این مرحله افتادیم گاهی وقتا زخمایی که تو دلم بود زیر و بم های زمینو بهم یاد می داد و بازم همین زخما یادم دادن که بترسم از مجذور آینه ها و تکرار و تولد دوباره ی اون همه خاطره... و از اینکه دوباره این رنج جداییو بچشم وحشت کردم و تو رو رها کردم... بارها پشیمون شدم و خواستم زنگ بزنم اما نزدم پشت سر نیست قضای زنده پشت سر خستگی تاریخ است پشت سر خاطره ی موج به ساحل ،صدف سرد و سکون می ریزد آری پشت سرمون هزاران خاطره ی تلخ در کمینه تا گلوی من و تو رو بفشاره تا ما رو به زوال بکشونه اما حالا ... می خوام به آبی آسمون چنگ بزنم شیار نگاهتو پیدا کنم ،من دو باره تشنه ی اون نگاهم اما بی ریا ،بی نیرنگ قلم سرنوشت دست توئه تا اونو رقم بزنی یا تکرار نخستین روزای آشنایی بی هیچ نیرنگی یا ج د ا ی ی چشم به راهت می مونم تنها به تماشای چی نشستی؟ من چشم به راهتم بگو که دست خستمو می گیری
پایان و پایان سخن پایان تو نیست پایان من است تو انتها نداری .نقطه |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام آذر 1386ساعت 9:46 توسط الهه |
|
|
شب یلدای همگی مبارک . امیدوارم بلندترین شب سال پرخاطره ترین شب بشه براتون. همگی خوش باشید و خرم. دوستدار همگی شما الهه عاشق یاحق |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 20:51 توسط الهه |
|
|
شايد آن روز كه سهراب نوشت :
(( تا شقايق هست زندگي بايد كرد ))
خبري از دل پر درد گل ياس نداشت
بايد اينجور نوشت
هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي
اجباريست......
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 2:26 توسط الهه |
|
|
زندگی هدیه خداست به تو
طرز زندگی کردن تو
هدیه ی توست به خدا
ویلیام شکسپیر میگه: همیشه به کسی فکر کن که تو را دوست
داشته باشد نه به آن کسی که تو او را دوست داشته باشی.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 2:23 توسط الهه |
|
نقطه خاكستري وسط تصوير زير نگاه كنيد.سپس سر خود را عقب و جلو ببريد. به نظر مي رسد كه دواير مي چرخند
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:43 توسط الهه |
|
|
چقدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو هديه داد زل بني و به جاي اينکه لبريز از کينه و نفرت شي ، حس کني که هنوز هم دوستش داري. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 22:28 توسط الهه |
|
|
دست من نیست گاهی وقتا روزم آفتابی نمیشه حتی با معجزه عشق آسمون آبی نمیشه دست من نیست گاهی وقتا تلخ و بی حوصله میشم بین ما ، بین من و تو ، من خودم فاصله میشم یه شبایی باد و بارون میزنه به برگ و بارم اون شبا هوای آشتی حتی با خودم ندارم یه روزایی ابر تیره منو می بره از اینجا می بره اونور دیروز ، گم میشم اون دور ِ دورا میدونم گاهی بلور قلبتو میشکنه حرفام صبر تو به سر رسیده از من و سرگشتگی هام با گذشت به من نگاه کن ، تو که میبینی چه تنهام رو نگردون از من ای خوب ، اگه بدترین دنیام وقتی که دور میشم از تو ای هوای مهربونی غم رو تو چشات میبینم اما ای کاش که بدونی من ِ گمشده ، من ِ بد ، با همه سرگشتگی هام تو رو از همیشه بیشتر ، بیشتر از همیشه میخوام . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 22:27 توسط الهه |
|
|
||||||
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 18:15 توسط الهه |
|
||||||
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 18:3 توسط الهه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 17:59 توسط الهه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 17:48 توسط الهه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 17:38 توسط الهه |
|
|
در کنار مرگ این تنها پرستاری که دارم مانده ام بیدار و نقش مرگ خود را می نگارم جاده ای در پیش رو دارم که پایانی ندارد خسته ام اما هنوز آسوده سر ره می سپارم هر کجا باشم تو را هستم که داری خانه در من مرگ من بادا اگر از خانه پا بیرون گذارم بالهای بسته ام را رفتن پیوسته ام را دست های خسته ام را از تمنای تو دارم آرزو کردم ندیدم هیچ جا آیینه ام را من کدامین اخترم که اینگونه بیرون از مدارم؟ کاش بعد از مرگ حتی آن من پنهان بیاید تا بکارد شمع آتشناک اشکی بر مزارم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 20:11 توسط الهه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام...من الهه هستم 20 سالمه دیپلم ریاضی دارم وفعلل دانشجوي معماري هستم و
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. . تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد ميدوني سخت ترين روزا براي آدم چه روزيه ؟؟؟ روزي که قلبهايي که در کنار هم براي هم مي تپيدن از هم جدا بشن .دلهايي که محرم هم بودن محرم دل کس ديگري بشن بودنم را هيچ کس باور نداشت هيچ کس کاري به کار من نداشت بنويسيد بعد مرگم روي سنگ با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ او که خوابيده ست در اين گور سرد بودنش را هيچ کس باور نکرد |