من تنهاتر ازهميشه
به نام تنها ترين تنهاي ها
چارلی چاپلین. به دخترش گفت تا وقتی قلب عریان کسی را ندیده ای بدن عریانت را نشان نده هیچ گاه چشم هایت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان نکن قلبت را خالی نگه دار اگر هم روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد به او بگو تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم زیرا به خدا اعتقاد دارم ولی به تو نیاز دارم اکنون باغ بهارزده ، باغ جان گرفته از نفسهای مسیحایی بهار دلها رمضان پربرکت خدا، آسمان را می نگرد که گاه به رگباری کوتاه از ابرهای رحمتی که به دست نسیم از راه می رسند ، اشک در آیینه چشمانش جوانه می زند. اکنون بهار حیات آخرین رمضان ، آخرین نوازش ها را بر سر باغ می کشد. آخرین نفسهای مسیحایی را در او می دمد. دیری نخواهد پایید که وقت خداحافظی فرا رسد، شاید هم اکنون فرارسیده است و همین بغضی بر گلوی باغ می نشاند، دل آسمان می گیرد و باران اشک می بارد و از گوشه چشم برگها و شاخه ها جاری می شود. یاد اعجاز سبز بهار رمضان ، دل باغ را به وجد می آورد ، جهان نشاط می گیرد ، آسمان به قرار می رسد و خورشید گیسوان طلایی اش را بر شانه های باغ می افشاند. اینک صدای رودخانه که با دهانی کف آلود به مستی آواز سر داده و سرودخوانان می گذرد ، در فضا طنین انداز است. جویبار با چراغهای حباب بر سر می رود که به رودخانه بپیوندد. به رودخانه که یاهوکشان سرود سر داده است : «هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / بازجوید روزگار وصل خویش» اکنون آخرین روز بهار رمضان است و یاد خداحافظی ، دلهایمان را بی قرارانه در قفسه تنگ سینه هایمان به تپش درآورده است. امشب آخرین یشتها ، گاثه ها ، سفرها ، سوره ها ، دعا ، کلمات مقدس ، نیایش ها و غزلها در اشتیاق دریا خوانده خواهد شد. امشب دل بی قرارمان یک بار دیگر اشک خواهد بارید و از آن حضور بیکران برای یک مهمانی دیگر وعده خواهد گرفت ؛ وعده ای سبز ، برای ضیافت بهشتی ، ضیافت دوست. سحر فردا یکی یکی از خانه ها بیرون خواهیم زد ، روزه داران چون دانه دانه دانه های زلال باران ، در کوچه ها به هم خواهند رسید. در خیابان های شهر جاری خواهند شد و در میدان بزرگ مصلا ، در فضایی به وسعت فطرت و آفرینش ، بازگشت به سرشت نخستین را، در خیزابه ای بلندقامت خواهند بست و وصال آن یگانه اقیانوس بیکران را شراب تکبیر سر خواهند کشید. خدایا! فطر از فطرت است و فطرت ما را به اولین روز آفرینش برمی گرداند. آنگاه که جبریل را فرستادی ، تا از خاک زمین مشتی برگیرد و تو خمیره آدم را در بین طائف و مکه به 40 روز سرشتی ، خدایا ، مهربانا ، پروردگارا ، دوستا و آفریدگارا! نیک می دانستی که از خاک بودنم مرا از پرواز باز خواهد داشت و از آنجا که دوستم داشتی ، رهایم نکردی. بهار رمضان را در چرخش ایام بر سر راهم قرار دادی ، تا سر و تن ، دل و جان ، و خویشتن خویش را در بارش باران های رحمت تو ، باران های رحمت رمضانی ات ، از هرچه آلودگی و سنگینی و گردوغبار ، بشویم و پاک کنم. تو مرا به مهمانی ات فراخواندی ، تا در برابر نگاهت ، در حضور باشکوه و مهربانت ، در بارگاه معنوی ضیافت نورانی ات ، دوباره به یاد فطرتم ، خود خود خودم بیفتم ، از وابستگی ها ، دلبستگی ها ، شبکه رکودآور روزمرگی ها ، بگذرم و روح تنها و دل مظلومم را ، در آن اعماق در آن انتها بیایم و در آن سویدای دلم ، با فطرت نخستینم ، با آینه ای که در برابر خوبی ها و پاکی ها و خودت داشتم ، به نماز فطر تو بیایم. خداحافظ ای ماه زلال بارانی ، ای ماه نسیم های بهشتی ، خداحافظ ای ماه کوزه های کوثری ، ای ماه زمزمه های حیدری ، خداحافظ ای ماه طلوع ، اشراق ، نور و رهایی ! تو امروز می روی اما بدان دل به فطرت رسیده من ، تا حضور دوباره تو اشتیاق سبزش را به ذکر و تسبیح به شکوفه خواهد نشاند. مرا از كودكي احساس دادند بسم الله الرحمن الرحیم بالا و بالاتر و هرچه که بالاتر میرن وزن دعاهای باقیمونده سنگینتر میشه چون اخلاصش بیشتره. چقدر حالمون این شبا خوبه.ای کاش میتونستیم حال خوش این روزا و شبا رو برای خودمون حفظ کنبم برای ۳۳۵ روز دیگه تا دوباره به این روزها برسیم ولی حیف که من از فردای این روزهای قشنگ باز هم اسیر حسابگریهام میشم.بازهم یادم میره چقدر راحت میشه در مورد دیگران بد گمان نبود و برای بالارفتن و اوج گرفتن لازم نیست روی شونه های دیگرون سوار شوم. ای کاش میشد خوب بودن رو ۳۶۵ روز تمرین کرد... ایکاش ...... خداوندا سپاس آرامش و امنیت درونی ام را سپاس شادی و نشاطم را سپاس میل به زیستنم را سپاس سلامتی ام را سپاس خلاقیت ام را سپاس خیر و برکت زندگی ام را سپاس مهر و عشق بی قید و شرطم را سپاس صمیمیت درونی ام را سپاس قدرت ابراز وجودم را سپاس قدرت ابراز احساساتم را سپاس مستجاب شدن دعاهایم را سپاس کشف و شهود و روشن بینی ام را سپاس درک حضور خداوند در زندگی ام را سپاس پدر و مادرم را سپاس با هم بودنمان را سپاس این لحظه را سپاس پروردگارا! نشان کوی تو را می توان از نگاههای باران خورده ی نماز گزارانت یافت و بوی تو را می توان از دستانی که به سمت تو پروانه شده اند احساس کرد و من با سرود رودخانه ها در سجاده ی نمازم جاری می گردم تا بردباری و آمرزشت را عطایم فرمایی و تسبیح و شکر ثنا گویانت را نثارم کنی. خدایا شکرت خدایی میدونی که هر سری که میگم خدایا شکرت توی دلم چه خبره . چقدر دلم گرفته و پره از همه چیز . از دنیا دیگه متنفر شدم اون روزی یکی از بچه ها گفت چقدر خدارو شکر میکنی و میگی خدایا شکرت گفتم خب خدارو شکر نکنم چی کار کنم . کارم پیشش گیره . خدایی دلم به حالیه کمکم کن ممنونتم خدایا شکرت بابت همه داده ها و ندادهات
دست من وقت نوشتن شکل اسم تو رو داره وقت خوندن صورت من خنده هاتو کم میاره عطر یاسی که تو چیدی ناز صد باغو خریده ماه کامل سر سفره گریه هامو سرکشیده ای تو دل کوک، ای خوش آهنگ تو شنیدنی ترینی من پر از هوای غربت تو هوای سرزمینی زمهریر نارفیقان خواب آزادی می بینه هجرت من وسط آب زورقی بی سرنشینه پیله بستن در دل تو کار پروانه شدن بود گرد شعله قد کشیدن رقص ناب مرد و زن بود با تو باید مثل شبنم عطر گل ها رو بغل کرد تلخی فاصله ها رو پر کندوی عسل کرد تو چه خوشرنگ و عزیزی مثل یک نت لب گیتار مثل فکر شعر تازه حدس یک گل پشت دیوار. این شعرو مرحوم دلکش و ویگن سال ۱۳۴۰دوتایی تو یه کنسرتی اجراش کردن باهاش خیلی خاطره دارم.....خیلی ..... بردی از یادم دادی بربادم بایادت شادم دل به تودادم دردام افتادم ازغم آزادم دل به تو دادم فتادم به بت ای گل بر اشک خونینم بخند سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهت هنوز چه شد آن همه پیمان ؟؟ که از ان لب خندان بشنیدم و هرگز خبری نشد ازآن کی آیی به برم ای شمع سحرم دربزمم نفسی بنشین تاج سرم تاازجان گذرم پابه سرم نه جان به تنم ده چون به سر آید عمربی ثمرم نشسته بر دل غبار غم زان که من دردیارغم گشته ام غمگسارغم امید اهل وفا تویی رفته راه خطا تویی آفت جان ما تویی گفتي از ياد تو ميرم نه عزيزم مگه ميشه بجا چشمام قلبم اما پيش توست تا هميشه فاصله بين من و تو تا كجا دنباله داره قسمت اين بود كه جدا بمونيم از هم تا هميشه روزموعود مطمئن باش كه زيادم دورنيست من كنار توام و تو مال مني تا هميشه نميدونم كه كجا و با كي هستي نمي خوامم كه بدونم با تو من خونه اي ساختم توي قلبم تا هميشه يه روزي يه جايي چشم من مي اُفته تو چشماي تو اما اين همون خياله كه با من هست تا هميشه نمي خوام كه نا اميدي بشينه تو قلب خسته ام چي ديدي خدا رو شايد بشي مال من هميشه محرم، ماه ايثار و از جان گذشتگی است! ماه عشق و شور و فریاد است! ماه سرافرازی بر فراز نیزه هاست! ماه آمیختن با خون و آمیختن عشق است.
قیامت بی حسین غوغا ندارد ”شفاعت بی حسین معنا ندارد” حسینی باش كه در محشر نگویند” چرا پرونده ات امضا ندارد
آبروی حسین به كهكشان می ارزد ، یك موی حسین بر دو جهان می ارزد ، گفتم كه بگو بهشت را قیمت چیست ، گفتا كه حسین بیش از آن می ارزد پرسیدم:ازحلال ماه، چراقامتت خم است؟ آهی كشیدوگفت:كه ماه محرم است.گفتم: كه چیست محرم؟با ناله گفت:ماه عزای اشرف اولاد آدم است دل را اگر از حسین بگیرم چه كنم بی عشق حسین اگر بمیرم چه كنم فردا كه كسی را به كسی كاری نیست دامان حسین اگر نگیرم چه كنم فرشتهها از امشب صبوی غم مینوشن دوباره اهل جنت پیرهن سیاه میپوشن عالم همه محو گل رخسار حسین است ، ذرات جهان درعجب از كار حسین است . دانی كه چرا خانه ی حق گشته سیه پوش ، یعنی كه خدای تو عزادار حسین است عالم همه قطره و دریاست حسین ، خوبان همه بنده و مولاست حسین ، ترسم كه شفاعت كند از قاتل خویش ، از بس كه كَرَم دارد و آقاست حسین بنازم غیرت و عشق و وفا را كه عطشان بر لب دریاست عباس هنوز از تشنه كامان شرمگین است ببین در علقمه تنهاست عباس سلام بر حسین و سلام بر یاران حسین و سلام بر فرزندان مظلوم حسین بين من و تو فاصله تنگاتنگ است در قاب دلم عکس تو رنگارنگ است در هر نفسی حسين حسين می گويم بی عشق حسين نفس کشيدن ننگ است کلیم اگر دعا کند بی تو دعا نمیشود مسیح اگر دوا دهد بی تو دوا نمیشود گریه کنم اگر همی بهر تو گریه میکنم ورنه ز دیده ام عبث اشک جدا نمیشود گرد حرم دویده ام،صفا و مروه دیده ام هیچ کجا برای من کرب و بلا نمی شود گشته به هر زمان زمین سرخ ز خون اهل بیت خون کسی چو خون تو خون خدا نمی شود کسی که گشت گرد تو گرد گنه نمیرود پیرو خط کربلا اهل خطا نمیشود فرمانده عشاق دل آگاه حسين است بيراهه مرو ساده ترين راه حسين است از مردم گمراه جهان راه مجوييد نزديك ترين راه به الله حسين است شادی هر دو جهان بی تو مرا جز غم نيست جنت بی تو عذابش ز جهنم کم نيست اذني بده حسين گداي درت شويم جان در رهت نهاده فداي سرت شويم افراشته ايم در عزاي تو ما پرچم سياه تا رو سفيد نزد تو و مادرت شويم نخستین کس که در مدح تو شعری گفت آدم بود شروع عشق و آغاز غزل شاید همان دم بود نخستین اتفاق تلخ تر از تلخ در تاریخ که پشت عرش را خم کرد یک ظهر محرم بود... هرکه را عشق حسین نیست زخود بی خبر است کشته عشق حسین از همه کس زنده تر است بس که آن جلوه توحید مرا در نظر است هرکجا می نگرم نور رخش جلوه گر است من عاشقم و بی تو بتن تاب ندارم مشغول به ذ كر توام و خواب ندارم فریاد زنم روز قیامت كه حسین جان من نوكرم و غیر تو ارباب ندارم در باور شب ، شهاب بودن ، عشق است هم صحبت آفتاب بودن ، عشق است در کرب و بلا به روی لبهای حسین (ع) یک جرعه زلال آب بودن ، عشق است ای كشتی نجـات زمان كشتیم شكست افتاده ام به ورطه گرداب خود پرست در زیـر تـازیانه رگبــار و صــاعقه پشتم خمید و رشته امید من گسست دستـم بگیر و ساحـل امـني ببر مــرا می ترسم از تلاطم این موج های مست در عرشـه سفینـه ات ای نـوح كـربلا جایی برای آدم كشتی شكسته هست؟ هركس كه دید حال پریشان وزار من تنها نهاد دست تاسف به روی دست سوگند برخدا كه تو دریا دلی حسین باید فقط به لطف تو چشم امید بست کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نکنی حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست امان شكفتن ميزبانان به دعوت باطل رفتند ميزبانان به بيعت آذوقه دلقكي بر شمشير خليفه مي رقصيد پريشاني در كوفه فراوان بود قوس قامت بيهوده گان به التزام تملق حيات داشت چشمان سمج خداناپرستان به پايداري شب اصرار داشت ميزبانان موافق نان بيعت را تبليغ مي كنند هفتاد و دو آفتاب به ادامه انتشار كهكشان از روشناي مشرق عشق برآمدند در گذرگاه حادثه ايستادند پيراهن خستگي را بابلند نيزه دريدند پيش هجوم آنان سينه دريدند هفتاد و دو آفتاب از ايمان كه قوام زمين در قيامشان نشسته بود فرومايگان دست تقلب را در برابر شتابناكي ايشان گشودند اينان به اعتماد خدا به اعتصام خويش نماز بردند بايد به آن قبيله دشنام داد كه در راحت سايه نشستند و امان شكفتن در خويش را كشتند بايد به آن طايفه پشت كرد كه دل خورشيد را شكستند كدام صميميت به انتشار مظلوميت شمايان دست زد كه هنوز هم توفان از آن زمين به ناله مي گذرد و ابر به سوگواري بر آن سايه مي اندازد آه ! اي بزرگواران ! ياران ! عطش ناپيداي شما را هزار اقيانوس به تمنا نشسته است اي پرندگان افق هاي آبي دور از چشم ! گوش من صداي بالهاتان را شنيد آيا جز به تحير چگونه مي توان درشما درنگ كرد مثل جنگل خدا وقتي شما را بريدند زمين عطشناك پايين زير معنويت خونتان روييد و افق به مرتبه ظهور آمد اسب سحر شيهه اي كشيد هفتاد و دو آفتاب از جنگل نيزه برآمد. ای شهید کوی ربانی حسین نیست در عالم تو را ثانی حسین کشتی این عالم ایجاد را لنگر وفرمان وسکانی حسین جان به قربانت که جانرا کرده ای در ره الله قربانی حسین عاشقان راه کوی خویش را در بقا فردوس ورضوانی حسین در زمین کربلا خواندند تو را کوفیان از بهر مهمانی حسین اندر آن دشت بلا کشتند تو را قومی دور از راه انسانی حسین کرده ای با خون خود ترویج دین همچنان آیات قرآنی حسین ای که قبل از آمدن در این جهان کرده جبریلت ثنا خوانی حسین اشقیا گویا تو را نشناختند وارث ملک سلیمان حسین خادمت را افتخار ی داده حق بیشتر از سلطانی حسین یاورانت را همه کردند شهید فرقه ای دور از مسلمانی حسین فرقهای دیگر زدند آتش زکین بر حریم آل عمرانی حسین خادمت را افتخاری داده حق بیشتر از تاج سُلطانی حسین من چه گویم تا عزا بر پا کنند یوسف ویعقوب کنعانی حسین من چه گویم تا شود ماتم سرا عالم ایجاد یزدانی حسین این شنیدم از فقیهی کین توئی عالم ایجاد را بانی حسین همچنین با امر حق در دست تو گردد این عالم همه فانی حسین پیش جدْت در زمان کودکی جبرئیلت کرد دربانی حسین شیعیانت می کنند جان را فدا هم به ظاهر هم به پنهانی حسین از تو میخواهم ببخشائی به من قوَت نطق وسخندانی حسین تا کنم اندر مجالس روز وشب مدح تو جا سخنرانی حسین کن نظر بر مفتخر تا او شود مستحق عفو سبحانی حسین گر تو باشی شافعش روز جزا بگذرد از پل به آسانی حسین کن شفاعت جد وباب ومادرش پیش ذات پاک رحمانی حسین هم شفاعت کن همه اجداد او پیش داور روز پایانی حسین می شود با.یک شقایق .لاله زاری را کشید در میان .یک زمستان نو بهاری را کشید می توان با قطره ای از خون سرخ هر شهید در دل شب .آفتاب بیشماری را کشید می توان با رنگ وبوی نام گلگون حسین تا قیامت .نقش پاسداری را کشید می توان با دست های آن علمدار رشید در دل تاریخ عکس جان نثاری را کشید در نگاه سرخ رنگ آفتابی در غروب غربت تنهایی یک تکسواری را کشید در هوای آن عطش در آن کویر داغ داغ در کنار آن شهیدان .لاله زاری را کشید می شود با کربلا .نام زیبای حسین بر در ودیوار عالم .یادگاری را کشید می شود با نام زینب در ضمیر روزگار نقش های مادران استواری را کشید ثارالله و ابن ثاره تو همان خون خدایی، همه انوار هدایی تو شه کرب و بلایی، تو امام شهدایی ثارالله و ابن ثاره! ثارالله و ابن ثاره! تو همان فلک نجاتی، تو حیاتی، تو مماتی تو قتیل العبراتی، هدف تیر جفایی ثارالله و ابن ثاره! ثارالله و ابن ثاره! بدنت زخمی و عریان، کفنت خاک بیابان به تنت زخم فراوان، هدف تیر جفایی ثارالله و ابن ثاره! ثارالله و ابن ثاره! تویی آن عهد الستم، همه بودم، همه هستم ز ازل دل به توبستم، نکنم از تو جدایی ثارالله و ابن ثاره! ثارالله و ابن ثاره! بدنت چون گل پرپر، ز دمِ نیزه و خنجر لب دریا، تن بی سر، گلوی تشنه چرایی ثارالله و ابن ثاره! ثارالله و ابن ثاره! تو صلاتی، تو صیامی، تو چراغ شب شامی تو که خود ماه تمامی، زچه در طشت طلایی؟ ثارالله و ابن ثاره! ثارالله و ابن ثاره! همه ی صبر و قرارم! همه ی دارو ندارم! نگهی بر دل زارم، که غمم را بفزایی ثارالله و ابن ثاره! ثارالله و ابن ثاره! دلم مجنون صحراي حسين است سرم خاك كف پاي حسين است مترسانيدم از روز قيامت قيامت قد و بالاي حسين است خون ساقی میچكد از خنجر خونخوارهای چون فرو افتاده شاهی از فراز بارهای خاتمی در كام شاه تشنهكامان مانده است ساقی كوثر! مگر مِیْ داده سنگ خارهای سعی بسیاری كند ساقی صفای روی او هاجری بینم قدحكش در كنار سارهای خاتم شاهی به دست اهرمن دادن خطاست چون برید از بند انگشتان شه، كو چارهای ماه كنعان كرده پنهان در تنور خانهای مُلحد پست پلیدی، زادۀ بدكارهای میكشان رفتند و ساقی رفت و آتش درگرفت شعله زد بر دامن پروانه آوارهای امشب ای افلاكیان ما خاكیان در آتشیم ای فلك بنگر زمین گردیده آتشپارهای از سلیمان كنیتِ «سلطان»گرفتم می بریز بعد از این سلطان شعرم در غزل مهپارهای عشق یعنی آتش افروخته عشق یعنی خیمه های سوخته عشق یعنی حاجی بیت الحرام دل بریدن ها وحج ناتمام عشق یعنی غربت نور دوعین عشق یعنی گریه برقبر حسین خدایا من که بهت گفته بودم من که ازت خواسته بودم نه خدا جون نه نمیشه من تنها بودم تنهای تنها من که ازت خواستم یه راه خدایا چرا؟ نه خداجون نه نمیشه نه نمیخواد اون نمیخواد تو نمیخوای خداوندا چه کنم با.. با چی؟ نمیدونم فعلا هیچی نمیدونم فقط نذار نابود بشم نه نذار تو که بی نیاز از گفتنم بهتر از اطرافیانم حالمو میفهمی دلمو میبینی تو که میدونی نه نذار آرشیو آهنگام نذار خونه دلم بشه انبار سوخته بشه قصر ویرونه تورو به خودت قسم نذار الان زوده الان نه من بدون امید و انگیزه نمیتونم درس بخونم تو میدونی من چه حالی میشم تو میدونی نمیتونم من دووم نمیارم حتی اگر بخوام نمیتونم نه خدایا فعلا نه نزار اینجوری بشه اینم یه شایعست مثل همیشه من میدونم.. نذار از من هیچی نمونه من که کسی رو ندارم خدایا تا به حال نامردی کردم؟ نکردم نه بد نکردم من بد نکردم حالا که میشه همه چیز خوب پیش بره حالا که من دارم خوب میشم وقتش نیست خدایا زوال رو از من بگیر میدونی تاب ندارم میدونی راه فرار ندارم به کی بگم؟ کجا برم؟ چی کار کنم؟ تقصیر منه؟ من خواستم؟ یا خودت منو به این سمت سوق دادی؟ میبینی چقدر وجه اشتراک داریم به دادم برس چرا اینجوری شد؟ من چی خواستم ازت هان؟ جز بودن و کار در یک مکان؟ جز داشتنش در این زمان؟ جز بودنش همراه من؟ جز بودنش در روح و جان به خودت قسم الان وقتش نیست بهم بگو که ممکن نیست بهم بگو که واقعیت نیست بگو که نیست بگو نیست.. دددن ن ن ن ن و امروز اون رویداد بزرگ اگه گفتین چی بود ؟ خوب معلومه تولد خواهر جونم مبارک با شه عزیزم ساده نوشتن همچو ساده گفتن زیباست پس ساده اما با صداقت میگم ندا جان تولدت مبارک دیری نیست که همه تورو به هم تبریک میگفتن به قول سهراب نازنین لمس بودنت مبارک سلام دوستان عزیز داریم به یک رویداد بزرگ نزدیک میشویم تا رویداد بزرگ ۲ روزمانده است. خـانه خراب تو شدم، به سوی من روانه شو سـجده به عشقت میزنم منجی جاودانه شــو ای کوه پر غرور من سنگ صبور تو منـــم ای لحظه ساز عاشقی عاشق با تو بودنـــم روشن ترین ستاره ام می خواهمت می خواهمت تو ماندگاری در دلم می دانمت می دانمـــت ای همه ی وجود من نبود تو نــبود مـن ای همه ی وجـــود من نـــبود تــــو نــبود مـن فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت دیدیم که از این جمع پراکنده کسی رفت شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت آن طفل که چون پیر از این قافله درماند وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت از پیش و پس این قافلهء عمر میندیش گه پیشروی پی شد و گه بازپسی رفت ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت رفتی و فراموش شدی از دل دنیا چون نالهء مرغی که زیاد قفسی رفت رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد بیدادگری آمدو فریاد رسی رفت این عمر سیکسایهء ما بسته به آهی است دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت تقدیم به کسی که تا دیشب در بین ما بودولی دیگه حالا نیست.... روحش شاد و یادش گرامی از دوستای عزیز خواهش می کنم برای شادی روحش فاتحه و صلوات بفرستن فرق نـداره يـــه درد ديـگه نه تـنهايي درد نـيست وقــتي طـعم تــلخ مونــــدنتــو تـــــوي يه قــــلب بـي عاطــفـــه چــــشــيدي وقــتي تنـــفس هــواي بــــي مهـري و آلـوده ي خــودخــواهــيش خـــفت کــرد وقتـــي شــبا بــه ايــن فــکر ميـــکني که فردا چطور بــا قلب يخيش کنار بـــياي و فــقط تــو شـاديات شــريـکش کـــني و ايـــن فـــکر الـــماساي گـــرون قـــيمت چشـماي ســياه و نـازي که يـــه زمـوني بــرقش چــشم همه رو مي گـــرفت رو جاري کـنه وقتــي تمــوم غـــماي ايــن دنــياي سنــگي و بــي احساس کــه رداي ســـرد غــرورهــمه ي لــحظه هاشــو پــوشونـده رو بــخواي فــقط با تــيکه ي خـاک گــرفته ي کـــــهنه اي که تــو سينه جـاش دادي در مـيون بــذاري کـم کـم خــــط صــبر اون تــيکه ي غــمگين که يــه روز جـاي تــموم شــاديا بــود و با گلــبرگ هاي عــشق و محــبت تمــوم ديــواراش تــزيين شـده بــود بــه تــه جاده مــيرسه وقتـي حــس کردي مث يه سايه ي بــي روح هــستي دلــت ميــخواد تنــهايي رو از تــو صــندوقچه ي قديمي که سالها پيــش زيـر خــروارهاخاک قايــمش کردي پيدا کني...دلــت ميــخواد بگيــريش تــو بغــلت و دســتاشو ببــوسي و تــو چشــاش نــگاه کــني بگــي تــنهاييه مــن! هيچکس مث تــو هــمه جا بـا من نبود اونـم هميــشه منتــظرت بــوده چــون مــيدونسته کــه هــيچ جــا عاشــق پــيدا نــميشه و اول و آخــرش خــودشـه کــه پيشت ميمونه تــازه ايــن موقــعس کــه قــدر لـحظات نــقره اي و پاييــزي کــه بهـشون پــشت پــا زدي رو ميــفهمي قــدر تــنها نفــس کشــيدن تــو خــيابونـي کــه هــمه ي عابـراش از تــرس خــيس شــدن زيــر بــارون خــيابون و خــلوتش رو براي چند لــحظــه اي تــنها گذاشـــتن رو مــيفــهمي واي...نــگاه کردن بــه ابــرايـي کــه با ســوز دل مــيبارن و ازت ميــخوان با اشــکاي خــاکستريش هــمراه بــشي جــيـغ بکشــي که خــدا يعنــي تــو بــاز به مــن نــگاه کــردي؟ خــدا يعنــي مــن بــاز تــو رو پــيدا کــردم؟ خدااااا کــجا بــودي تــا حــالا؟؟؟ امــا دريــغ از ايــنکه خــدا همــيشه قــدم به قــدم در کــنارت بــوده و تــو بــدون توجــه هــمه ي اشــتباهاتــتو جــلو بــردي امــا حــالا تــنها عــطري کــه بــه مــشامــت مــيرسـه عــطر ســبز صــداقــت و عــشق خــداســــــــت مــيري سمتــش دســتاشو لمــس مي کــني ميبوســيشـو فقــط نــگاش مــيکني تمــوم بــدنت ميــلزره انــگار تــازه داري لطافــت قلبــي که مدتهاســت کســي يــادي ازش نکــرده رو دوبــاره حــس ميــکني خـــيلي حــس قشــنگيه خيلــــــــــــــــــــــــي آخــه ديـگه خــدا رو تــو هــمه ي لــحظه هات راه مــيدي خــدا تو رو از يــه دل ســياه نجــات داد و ايــن حس زمانـي اومد که تــو زيـر بـارون قــرآن کوچــيکت رو از کولــه پشــتيت درآورده بــودي و بــا چشــماي خيــسو دســتاي لــرزون از تــه دل ازش کمــک خواســتي ســوره اي رو بـاز کـردي و گفتــي راستی نماز روزتون قبول تو شبای قشنگ ماه رمضون و قدر من رو فراموش نکنيد همتونو دوست دارم بهشتیهای دوست داشتنی التماس دعا خدایا منو ببخش!!!! خیلی بد کردم ........ خدایا گناهامو ببخش دوستت دارم خدا! وقتی شقایق مرد همه گلهای باغچه ماتم گرفتند و از جویبار خواستند که چند قطره آب برای گریستن به آنها قرض بدهد. جویبار آهی کشید و گفت:آنقدر شقایق را دوست داشتم که اگر تمام آبهایم به اشک تبدیل شود و آن را برای مرگ شقایق بریزم باز هم کم است. گل ها گفتند: راست می گویی چگونه ممکن بود شقایق را با آن همه زیبایی دوست نداشت؟ جویبار با تعجب رسید: مگر شقایق زیبا بود؟ گلها گفتند: شقایق غالبا" خم می شد و چهره زیبای خود را در آب شفاف تو می دید ،پس تو باید بهتر از هر کسی بدانی که او چقدر زیبا بود... جویبار گفت: من شقایق را دوست داشتم چون وقتی خم می شد و به من نگاه می کرد،من می توانستم زیبایی خود را در چشمان او تماشا کنم!!!! ساقیا می را ببر خود مست چشمانش شدم در کــمـنـد آن سیه زلــف پـریـشـانـش شدم مـطــربـا دیـگـر مـزن بـر مـا نـوای چـنـگ و تار واله و شـیـــدا چنین از سـحــر آوایـش شدم ای همسفر عـشـق تو همرازم باش در طــیــر سـلـوک بــال پــروازم باش آنـجـا کـه دلـم بـه نـالـه هـا ساز کند سازم شکن و مرغ خوش آوازم باش ای عاشق دل زار خدا با من و توست امـــیـــد نــگــهــدار خدا با من و توست ای عـابـر گـمگـشته بـه شبهای سیاه آیـیـن ســحـر دار خدا با من و توست یه روز نوشتم کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم بیازودتر افق ها را ببینیم نوشتی : به امید آن روز که انتظارها پایان یابد منتظرم باش روز دیگه گفتم : ومن هنوز منتظرم.... گفتی: منتظر نباش حرفهای دیروز رو به باد سپردم روز دیگه نوشتم: و تو هیچی نگفتی ومن این روزها یاد گرفتم که باید : پیغام عشق رو فرا بگیرم و پیام آور عشق رو فراموش کنم به قول فروغ فرخزاد : پرواز را به خاطر بسپار دوست داشتن برتر از عشق خداحافظ تولدت مبارک
گل بارون زده گل بارون زده ی من گل یاس نازنینم می شکنم پژمرده می شم نزار اشکاتو ببینم تا همیشه تو رو داشتن داشتن تمام دنیاست از تو و اسم تو گفتن بهترین همه حرفاست با تو، با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم لحظه هام پر می شه از تو وقت غم خوردن ندارم ای غزل واره ی دلتنگ که همه تنت کلامه هنوزم با گل گونت شرم اولین سلامه ای تو جاری توی شعرم مثل عشق وخون و حسرت دفتر شعر من از تو سبد خاطرهامه ای گل شکسته ساقه، گل پرپر که به یاد هجرت پرنده هایی توی یأس مبهم چشمات می بینم که به فکر یه سفر به انتهایی سر به زیر دل شکسته نازنیم اگه ساده است واسه تو گذشتن از من مرثیه سر کن برای رفتن من آخه مرگه واسه من از تو گذشتن با تو با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم لحظه هام پر می شه از تو وقت غم خوردن ندارم گل بارون زده ی من اگه دلتنگم و خسته اگه کوچیدن طوفان ساقه ی منم شکسته می تونم خستگی هاتو از تن پاکت بگیرم می تونم برای خوبیت واسه سادگیت بمیرم می تونم برای خوبیت واسه سادگیت بمیرم امروز وبلاگم یه ساله شده تولدشو بهتون تبریک میگم
مرا عادت به بوي ياس دادند
كليد مشكلاتم را از اول
به دست حضرت عباس دادند
اناانزلناه فی لیله القدر
و ماادریک ما لیله القدر
لیله القدر خیر من الف شهر
تنزل الملائکه والروح، فیها باذن ربهم من کل امر
سلام هی حتی مطلع الفجر »
« ما «آن» را فرود آوردیم درشب قدر
و چه میدانی که شب قدر چیست؟
شب قدر از هزار ماه برتر است
فرشتگان و آن روح دراین شب فرود میآیند
به اذن خداوندشان از هر سو
سلام بر این شب تا آنگاه که چشمه خورشید ناگهان میشکافد!
![]()
![]()

تقدیم به تموم عاشقایی که به دلایلی از عشقشون یا ناخواسته جدا شدن![]()











![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()



![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()


تنهايي يه درده وداشتن کسـي که بودونبود قدمـهاي دلخراشش تو قلبت بـرات
// اعـــوذ بــا الله مـــن الـــشيطان الرجـــــيم // ![]()

![]()
بنام رهایی بخش ترین خدای شقایق ها





![]()
آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم ![]()
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
![]()
![]()
باامید زندگی کن ![]()
![]()
![]()
پرنده مردنی است
… آتشهايي که مي پزند، آتشهايي که مي سازند ؛آتشهاي سرد، خنک کننده ،خوب، پاک، روشن،نامرئي، . .. نيرو آن آتش عشق در خدا !! چه کسي به اين پي برده است ؟ آتش عشق در روح خدا ، آتشي که همه هستي تجلي آن است ،آتش گرم نيست ،داغ نيست .چرا؟ نيازمندي در آن نيست ،تلاطم در آن نيست، نا استواري ، شک، تزلزل ،
اين آتش عشق در خدا !يعني چه؟آتش عشق که اين جوري نيست ..... پس اين آتش دوست داشتن است. آري.
آتش دوست داشتن است،عجب ! ؟ منهم مثل همه عارف ها و شاعرها حرف ميزدم.آتش عشق !؟ آنهم در خدا !؟
نه ، آتش دوست داشتن است که داغ نيست ، سرد نيست، حرارت ندارد؛ چرا؟ که نيازمندي ندارد؛ که غرض ندارد؛ که رسيدن ندارد،که يافتن ندارد،که گم کردن ندارد ، که به دست آوردن ندارد ،که بکار آمدن و بدرد خوردن ندارد...
امروز ديگر تو را ترك خواهم گفت . اصرار نكن ديگر نمي مانم. بعد از اين همه كه مرا آزردي حالا در اين دقايق آخر با من مهرباني مي كني؟
اين اشكهاي گرم و سوزاني كه در چشمانم غلتانست با تو چه مي گويند و از من چه مي خواهند؟ جز اينكه تنها وفاداري را آرزو مي كنند؟ ولي من آنها را مايوسانه از خودم مي رانم چون وفايي در تو نميابم. آري مي روم خداحافظ . دوست دارم دور از تو جان بسپارم تا صداي قهقه خندهايت را بگوشم نشنوم.
بگذار بروم و از تو فرسنگها دور باشم . نمي دانم به من چه خواهند گفت در حاليكه با دلي شكسته و پريشان باز مي گردم و با تو چه خواهند كرد آن ناز و عشوه هايي كه تو را مجذوب كرده است. بر دل ها آتش مي زني اما باز گناه را به من نصبت خواهند داد و تقصير را بر گردن من خواهند نهاد . راست است كه يك دل و يك عشق تو را كافي نيست. توبايد دلها بسوزي . بدبخت من ، كه جز يك دل و يك عشق نداشتم.
خداحافظ ، گريه نكن كه باور نمي كنم مرا دوست بداري . شايد اين اشكها بخاطر تنهايي باشد ولي نترس تو را تنها نمي گذارند . اين من هستم كه بايد بگريم . تنها من هستم كه جز تو ندارم ، و تو هم مرا نمي خواهي .
من بايد آه بكشم و اشك بريزم ولي كجا در تو اثر خواهد كرد؟ مي خواهم بروم ديگر اين سوگندها كه در پيشم ياد مي كني و قسم ها كه پي در پي بر زبان مي آوري نخواهد توانست مرا از رفتن باز دارد .
فراق تو برايم زياد سخت است زياد ، ولي بيش ازاين تاب بي وفايي و بي مهري هايت را ندارم. كجا برايم عزيز و دوست داشتني تر از كنار تو بود اگر با من كمي مهربان مي بودي؟ حال كه مرا دوست نمي داري ، حال كه با من بي وفايي مي كني ، حال كه من پناه گاهت نيستم ، حال كه.... ديگر خداحافظ .
آن زمان كه دوستمان مي داشتند ، دوستشان نداشتيم. آن زمان كه قدرمان را مي دانستند ، قدرشان را ندانستيم و آن زمان كه ما را گرامي مي داشتند ، گراميشان نداشتيم . و حال كه به قدر وارزششان پي برديم آنها هستند كه ما را ترك خواهند گفت . زيرا كاسه صبر هر چه قدر هم كه بزرگ باشد سرانجام روزي لبريز خواهد شد

![]()




| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |















