من تنهاتر ازهميشه
به نام تنها ترين تنهاي ها
... عشق یعنی لایق مریم شدن ... عشق یعنی با خدا هم دم شدن ... عشق یعنی جام لبریز از شراب ... عشق یعنی تشنگی یعنی سراب ... عشق یعنی خواستن و له له زدن ... عشق یعنی سوختن و پر پر زدن ... عشق یعنی سال های عمر سخت ... عشق یعنی زهر شیرین ، بخت تلخ ... عشق یعنی با " خدا یا " ساختن ... عشق یعنی چون همیشه باختن ... عشق یعنی حسرت شب های گرم ... عشق یعنی یاد یک رویای نرم ... عشق یعنی یک بیابان خاطره ... عشق یعنی چهار دیوار بدون پنجره ... عشق یعنی گفتنی با گوش کر ... عشق یعنی دیدنی با چشم کور ... عشق یعنی تا ابد بی سرنوشت ... عشق یعنی آخر خط بهشت ... عشق یعنی گم شدن در لحظه ها ... عشق یعنی آبی یه بی انتها ... عشق یعنی یک سوال بی جواب ... عشق یعنی رفتن توی خواب این گل رو تقدیم میکنم به همه ی عاشقهای دنیا و شما دوست داشتنیهای عزیز در آتشم من و اين مشت استخوان بر جاست روا بود که غریبان زه هجره پاره کنم دلم هوای تو کرده بگو چه چاره کنم. رفتی تنها شدم... در پی دریا شدم یافتم من قطرای در دلی پیدا شدم ... قطره جانم شد منم آبی دریا شدم عاقبت گم کردمش باز همان تنها شدم. زندگی گفت که آخر چه بود حاصل من؟ عشق فرمود تا چه گوید دل من ,عقل نالید کجا حل شود مشکل من مرگ خندید : در خانه ی ویرانه ی من. ............. اگه يه روز فكر كردي نبودن كسي بهتر از بودنشه، چشمات رو ببند و اون لحظه اي رو كه اون كنارت نباشه تصور كن! اگه چشمات خيس شد... بدون داري به خودت دروغ ميگي! و هنوز دوسش داري ... ............. يکي محبت ميکنه يکي ناز ميکنه ! اوني که ناز ميکنه هميشه محبت ميبينه اوني که محبت مي کنه هميشه تنهاي تنهاست ............. هميشه وقتي گريه مي كني ، اوني كه آرومت مي كنه دوستت داره ، ولي اوني كه باهات گريه مي كنه عاشقته... ............. روز اول خيلي اتفاقي ديدمت... روز دوم الکي الکي چشمهام به چشمت افتاد... هفته بعد دزدکي بهت نگاه کردم... ماه بعد شانسي به دلم نشستي و حالا سالهاست يواشکي دوست دارم...
خلقت زن ....
دلم گرفت از آسمون یکم منو حوصله کن از روزگار لعنتی یه خورده کمتر گله کن منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم برگه ی تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن..
ما همه از یک قبیله ی بی چتریم اگر همه کلمه ها با من قهر کنند ٬اگر شب ستاره هایش را از من پنهان کند ٬اگر ماه اگر آسمان جای خود را با زمین عوض کند ٬اگر دریاها سنگ شوند و کوهها آب٬اگر جنگلها یخ بزنند و پرنده ها با لهایشان را در بیشه های ناپیدا جا بگذارند وپرواز چیز غریبی شود ٬عنان صبر را از دست نمی دهم٬اما نمی دانم اگر یک روز صبح هر شب بر بام رویاهایم می ایستم تا شاید در دست ماه به دیدارم بیایی. هر چقدر هم که دور باشی!دست فرشتگان را می گیرم و نیلوفرانه آنقدر از ستاره ها بالا می آیم تا به تو برسم.

به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه يك عشقست
به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه يك پنجره مي خوانند
آه
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد
دستهايت را دوست ميدارم
دستهايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
كوچه اي هست كه قلب من آن را
از محله هاي كودكيم دزديده ست
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد
و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد
من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد



عجب كه سينه ز سوز نفس نمي سوزد
ز بسكه داغ تو دارم چو لاله بر دل تنگ
دلم به حال دل هيچ كس نمي سوزد
به جز من و تو كه در پاي دوست سوخته ايم
رهي ز آتش گل و خار و خس نمي سوزد 


تنها شاهد اشک های شبانه ام
همین صفحه سفید و جوهر سیاه است
هرگز نخواستم چشم نامحرم این لحظه های ناآشنا
وفروریختن اشک را بر گونه هایم ببیند
همیشه بالش سکوت را
زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم
تا کسی صدایم را نشنود
اما تو ٬
تو که از گریه های پنهانی من باخبری
چه کنم
گاهی همین گریه های گهگاه
جای خالی تو را
در غربت لحظه هایم پر می کند .....
فقط لهجه هایمان ، ما را به غربت جاده ها برده است
تو را صدا می زنم که نمی دانم
مرا صدا می زنم که کجایم
ای ساده روسری که در ایستگاه و پچ پچه ها
ای ساده چتر رها که در بغض ها و چشم ها
تو هر شب از روزهای سکوت
رو به دیوار به خوابی می روی
تو هر شب از نوارهای خالی که گوش می دهی
باز می گردی
ما همه از یک آواز
کلمات را به دهان و کتابخانه آوردیم
شاید آوازهایمان ، ما را به غربت لهجه ها برده است
ای بغض پرکنده در غربت این همه گلوی تر
ای تو را که نمی دانم
ای مرا که کجایم
کسی باید از نوارهای خالی به دنیا بیاید
کسی باید امشب آواز بخواند
کسی باید امشب
با غربت جاده ها و لهجه ها
به قبیله ی بی چتر برگردد
ما همه از یک گلوی پر از ترانه رها شده ایم
فقط سکوت هایمان ، ما را به غربت چشم ها برده است
کسی باید امشب
نخستین ترانه را به یاد آورد ...
دیگر قدم در اتاقم نگذلرد ٬اگر درختها و گلها عطرشان را از من دریغ کنند٬تاب می آورم و صبوری پیشه می کنم .![]()
![]()

![]()
چشمهایم را به امید دیدن تو نشویم ٬چه باید بکنم ٬نمی دانم اگر تو را نبینم ٬باز هم این پونه ها وریحانها وآیینه کوچکی که روی طاقچه اتاق است ٬زیبا جلوه می کندیانه؟ 
![]()
بی تو قطارهایی که در باران میگذرند ٬قطعات عمر مرا با خود می برند ٬آیا این حصار دیوانه سرانجام کنار می رود ؟آیا من پراکنده شدن نور را در شبستان خیالم خواهم دید؟![]()
![]()

دور از لبها و لبخندها چشمها و تماشا زیبا نیست . دور از تو از رنگین کمان مهر که بر دلها پل می بندد ٬نمیتوانم حرفی بزنم .دور از تو دفترچه خاطرات من خواندنی نیست .![]()
اگر تو نبودی و عشق نبود از چه چیزی باید می نوشتم ؟جهان
با عشق دیدنی می شود .![]()
![]()

![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |














