تبليغاتX
من تنهاتر ازهميشه


من تنهاتر ازهميشه

به نام تنها ترين تنهاي ها

آه ای قلب محزون من

دیدی که چگونه سودا رنگ شعر گرفت..

دیدی که جغرافیای فاصله راچگونه بانوازش نگاهی میشود طی کردونادیده گرفت

دیدی که دردهای کهنه را چگونه با ترنمی میشود به یکباه فراموش کرد

دیدی که آزدی لحظه ناب سر سپردن است

دیدی که عشق یک اتفاق نیست

یک قرارقبلی است

مثل یک تفاهم ازلی است

از ازل بوده و تا ابد ادامه خواهد یافت.

                                           

تورا به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست میدارم

تورا بجای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست میدارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود

و برای خاطر نخستین گلها

تو را بخاطر دوست داشتن دوست میدارم

تورا به جای همه ی کسانی که دوست نداشته ام دوست میدارم.

تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم..

تورا به خاطر دوست داشتن دوست میدارم..

تورا به خاطر دوست داشتن دوست میدارم..

              

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 18:26 توسط الهه| |

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 18:11 توسط الهه| |

وقتی تو نیستی ؛ رنگ دریا را دوست ندارم، شب به پایان می رسد ، شب را نیز دوست ندارم؛‌

از لا به لای مریم های خفته با فانوسی کم سو راهی به سویت می جویم و تو نیستی، نیستی تا

 ببینی که چقدر امشب آسمان زیباتر است اما این آسمان را نیز دوست ندارم.

 

سالهاست که از قاصدک خوش خبرم بی خبرم . شاید این بار او مرا دوست نداشت ، شاید این

 بار ، باری فزون تر در پیش داشت و ای کاش در لحظه ی سنگین وداع چشمهایش را به

زمین می دوخت تا نمی توانستم از نگاهش تندیسی سازم از جنس پروانه های دشت خاطره.

 

عقربه های زمان به کندی می گذرند ، ‌شاید می خواهند فرصتم را دوچندان کنند،اما حتی یاسمن

 ها نیز این را می دانند که کاری از دست من ساخته نیست وتنها در کنج خلوت این اتاق ، من

و ماندم و تجسم یک رؤیا ،‌ من ماندم و اشک های التماس ، من ماندم و دست هایی به سوی

آسمان بی کران هستی . صدایش می کنم و صدایی نمی شنوم ، کلامش را می خوانم و خوانده

نمی شوم،‌ به خاک می افتم و اعتنایی نمی بینم ، اما این بار قسمت می دهم به پاکی و قداست

فرشتگانت، ‌اگر گاهی آنی نبودم که می خواستی دریایی از ندامت و حسرتم را بپذیر.

 

لحظات درگذرند و از آنها چیزی نمی ماند جز لحظه های خاموش بیداری. باز هم بهاری دیگر

 در راه است ، می گویند بهار فصل زیبایی هاست اما تو خودت خوب می دانی که بهار من هیچ

گاه بازنخواهد گشت.

 

بغضی عجیب در گلویم بهانه تو را می گیرد، هر دم با قطرهای گرم مرا می سوزاند ، شکایت ها

در نهان دارد و می داند که اگر لب گشاید از من چیزی باقی نخواهد ماند تا به نجوای شبانه اش

تسلی بخشم، آرامش کنم و قاب عکس خالی کنار پنجره را برایش با تصوری خیالی مزین کنم.

 

گاهی وقت ها قلب زمانه از سنگ می شود و اینگونه سرنوشت، ردّپایی عمیق بر پیشانی آنهایی

 که ماندند و سعادت نداشتند نقش می زند.

 

کاش می شد من به جای تو می رفتم!

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 17:45 توسط الهه| |

وقتی انسان کسی را ندارد که دوستش بدارد میل عمیقی به مرگ در وجودش می دود.          پائولوکوئیلو

آنچه برای ما ذخیره می شود روش ما برای عشق ورزیدن به همنوع است.          پائولوکوئیلو

خدایا رحم کن بر آنان که می میرند از ترس دوست داشتن و عشق را به خود حرام می کنند.          پائولوکوئیلو

عشق یگانه زبان موثر برای ترجمه ی درس هایی است که کیهان هر روز به آدمیان می آموزد.          پائولوکوئیلو

تنها شیوه ی خداوند برای مجازات این است که شخصی را که مانع یک کردار عاشقانه می شود وادار می کند آن را ادامه دهد.          پائولوکوئیلو

وقتی عاشق باشیم همیشه سعی می کنیم بهتر از آنچه هستیم بشویم.          پائولوکوئیلو

مرا اندکی دوست بدار ولی طولانی.          کریستوفرمارلو

هر چه بیشتر فضای شاد و مهر آمیزی در مسیر روابط خود و دیگران پدید آورید روابطی زیباتر دلپذیر تر و رضایت بخش تر خواهید داشت.          وین دایر

آنکه همنوع خود را دوست دارد همواره این حس را در خود تقوییت می کند و آنکه بد خواه همنوع خویش است پیوسته این آتش را در دل می افروزد.          کنفوسیوس

چون منصور حلاج را بردند تا بردار کشند یکی از یارانش گریان پرسید عشق چیست؟منصور لبخندی زد و گفت :امروز بین فردا بین باز پس فردا بین پس در آن روز بکشتند و دیگر روزش بسوختند و روز سوم خاکسترش را بر باد دادند.          تذکره الاولیا 

دو نفر که عاشق همند اگر بگذارند کمترین شکافی میانشان بیفتد عمیق تر خواهد شد ماهی خواهد گذشت سالی خواهد شد و صده ای و دیگر بسیار دیر خواهد شد.          ژان ژیرادو

کسانیکه به آنان عشق می ورزیم از بیشترین قدرت برای آزردن ما برخوردارند.          فرانسیس بومو

عشق غالبا یک نوع عذاب است اما محروم بودن از آن مرگ است.          شکسپیر

من از ساختمان قلب خود در شگفتم که چون سنگ مقاوم و گاهی چون شیشه بی طاقت است.طوفان های حوادث مرا تکان نمی دهند ولی از یک نسیم ملایم محبت به خود می لرزم.          نظام وفا کاشانی

خداوند در شب بیداری ها با توست و اشک هایت را با عشق خود پاک می کند.          پائولوکوئیلو

فراموش نکنید که عشق باقی می ماند.این انسان ها هستند که عوض می شوند.          پائولوکوئیلو

اولین وظیفه ی عشق گوش دادن به معشوق است.          پل تیلیچ

تکه ای از عشق را دو انگشتی بردار خواهی دید از تمامی کاخ های دنیا برایت لذت بخش تر است.          افلاطون

اصالت عشق تنها یک چیز است اما هزاران نسخه ی کپی شده از آن پیدا می کنید.          روشه فوکوله

خداوند هیچ شرطی را تحمل نمی کند تنها کافیست بخواهید و گام بردارید تا همگی از آب حیات موجود در عشق او سیراب شوید.           پائولوکوئیلو

 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 17:28 توسط الهه| |

 اگر من جایِ او بودم؛ همان يک لحظه اول، که اوّل ظلم را می ديدم از مخلوقِ بی وجدان؛ جهان را با همه زيبايی و زشتی،به روی يکدِگر، ويرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد
!
اگر من جای او بودم؛ که در همسايه ی صدها گرسنه، چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم، بر لبِ پيمانه می کردم
.

عجب صبری خدا دارد
!
اگر من جای او بودم؛ که می ديدم يکی عريان و لرزان؛ ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛
زمين و آسمان را، واژگون، مستانه می کردم
.

عجب صبری خدا دارد
!
اگر من جای او بودم؛ نه طاعت می پذيرفتم، نه گوش از بهراستغفارِ اين بيدادگرها تيز کرده،
پاره پاره در کفِ زاهد نمايان، سُبحه ی صد دانه می کردم
.

عجب صبری خدا دارد
!
اگر من جای او بودم؛ برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو، آواره و ديوانه می کردم
.

عجب صبری خدا دارد
!
اگر من جای او بودم؛ به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را، پروانه می کردم
.

عجب صبری خدا دارد
!
اگر من جای او بودم؛ به عَرشِ کبريايی، با همه صبر خدايی،
تا که می ديدم عزيزِ نابجايی، ناز بر يک ناروا کرده خواری می فروشد،
گردشِ اين چرخ را، وارونه بی صبرانه می کردم
.

عجب صبری خدا دارد
!
اگر من جای او بودم؛ که می دیدم مشوّش عارف و عامی، زبرقِ فتنه ی این علمِ عالم سوزِ مردم کش،
به جز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فکری، در اين دنيای پُر افسانه می کردم
.

عجب صبری خدا دارد
!
چرا من جایِ او باشم؛همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد
!
وگرنه من به جایِ او چو بودم، يک نفس کی عادلانه سازشی، با جاهل فرزانه می کردم؛
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد

((رحيم معينی کرمانشاهی))

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 17:20 توسط الهه| |

ای انسانها!

اگر قدری از غرور خود بکاهید

قدری از این حس انسان دوستی کاذب

آنگاه می توانید   در غذای خود

با دیگران شریک باشید

 

 

اگر قدری

ا ز غرور خود بکاهید

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 16:0 توسط الهه| |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 14:38 توسط الهه| |

چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش!!!

نمی دونی چقدر لذت بخشه که از تو می نويسم !

شايد کسی درک نکنه اما حسی که من دارم رو نميشه وصف کرد !

باز هم برای تو می نويسم که اميد ديدار نگاهت منو زنده نگه می داره !

تويی که شهد شيرين عشق رو بر لبانم نوشاندی تا بار ديگر زندگی رو از سر بگيرم ... !

مهتاب بدون نور چشمهای تو خاموشه ٬ تو می تابی و دل خسته ام رو بی تاب تر می کنی .

مث بارون بر تن تشنه ام می باری و سيرابم می کنی .

اين همه شور و هيجان رو مديون صدای مهربون توام .

تمام فصلها با وجود پاک تو زيبا و شيرينه و بی تو زيباترين ها و تمام لحظاتم سرد و غمگينه !

بمون تا برای هميشه با تو عاشق بمونم ...

 

کاش در طلوع چشمان تو زندگي مي کردم تا مثل باران هر صبح برايت شعري سرودم . آن

هنگام زمان را در گوشه اي جا مي گذاشتم و به شوق تو اشک مي ريختم اشک مي شد و بر

 صورت مه آلودت مي لغزيدم تا شايد جاده اي دور . هنوز بوي خوب بهار را وقتي از آن مي

گذشتي در خود داشته باشد که مرهمي باشد براي دلم . بيا و از کنار پنجره دلم عبور کن تويي که

در ذهن خسته هميشه بهاري

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 11:1 توسط الهه| |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 18:15 توسط الهه| |

بدون تو خیلی وقت نمی خندم

لبخند پر زده از لبهای من

غبار غم نشسته بر قلب من

از اشک پر شده چشم های من

اکنون که نیستی از چه بگویم ؟

به چه امیدی بمانم ؟

مانده ام تنهای تنها با غم تو

با کوله باری از خاطرات و یاد تو

هر شب بر بام رویاهام منتظرت می نشینم

تا شاید برگردی دوباره پیش من

تا شاید بدانی چقدر دل تنگ توام

تا شاید بدانی هنوزم دوستت دارم !

هنوزم برای دیدنت به رویاهام سر میزنم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 18:11 توسط الهه| |

 

     می خواهم لحظه لحظه های عمرم را با تو باشم ای عشق من

    می خواهم تک تک نفس هایم عطر تو را داشته باشد

   می خواهم از تو بگویم

  می خواهم با تو بگویم

  کمکم کن

 ای خواستنی ترینم

  تو را می بینم و همه خوبیهایت را می ستایم

  حست می کنم و از احساس لطیفت سیراب می شوم

  بهترینم، می خواهم صدایت کنم و از تو بخواهم که یاریم کنی

  می دانم که دوستم داری و کنارم هستی، همیشه

  دوستت دارم، با همه وجودم

  من هستم، با تو، کنار تو، و برای تو

  زندگی اگر زندگیست، با تو زندگیست، عشق من. می دانم که همیشه

 

  این را به خاطر داری ...    

 

 

                                    

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 11:0 توسط الهه| |

شانه هايت كجاست اي باران؟

عشق ،‌ رنگ خداست ، اي باران !

عاشقي ، كيمياست ، اي باران !

من غريبم ، غريبه اي تنها

درد من ، بي دواست ، اي باران !

گرچه در خود شكسته ام ، اما

گريه ام بي صداست ، اي باران !

يك نفر ، باز هم ، صدايم كرد

اين صدا ، آشناست ، اي باران !

من و تو ،‌ رهسپار دريائيم

عاشقي ، ‌سهم ماست ، اي باران !

دل من ، باز هم ، ‌بهانه گرفت

شانه هايت كجاست ، اي باران ؟! 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 10:57 توسط الهه| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 21:31 توسط الهه| |

عشق نمیپرسه اهل کجایی:فقط میگه تو قلب من زندگی میکنی.

عشق نمیپرسه چرادورهستی:فقط میگه همیشه بامن هستی.

عشق نمیپرسه که دوستم داری:فقط میگه دوست دارم...

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 21:29 توسط الهه| |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 16:14 توسط الهه| |

xxxxxxxx__xxxxxxxxxxxxxx
___xxxxxxxxxxxx___xxxxxxxxxxxxx
___xxxxxxxxxxxxxx_xxxxxxxxxxxxxx خدایا به هر که روی آوردم مرا به خاطرخود میخواست
___xxxxxxxxxxxxx_xxxxxxxxxxxxx
____xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx     از تو ممنونم که مرا به خاطر خودم میخواهی 
_____xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx    
______xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx              
_________xxxxxxxxxxxxxxxxxx
___________xxxxxxxxxxxxx
_____________xxxxxxxxx
______________xxxxxx
_______________xxxx
_______________xxx
______________xx
_____________x
___________x
________xx
______xxx
_____xxxx
___xxxxxx
___xxxxxxx
____xxxxxxxx
______xxxxxxxx
________xxxxxxxx
_________xxxxxxx
_________xxxxxxx
________xxxxxx
_____xxxxxxx
____xxxxxx
___xxxxx
__xxxx
_xxx
_xx

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 15:40 توسط الهه| |

"تقدیم به او که یاد داد عاشق باشم"

 

 

 

 چه سخت گذشت تا بفهمم بودنم را و چه ساده میگذرد رفتنم،

 

اما در این بودن و رفتن به من یاد دادی عاشق باشم

 

چه زود گذشت آن زمان که مرا درس عشق دادی و محبت را ضمیمه

 

 وجودم کردی و در پیوست نهادم حک نمودی:

 

دوست بدار و عاشق باش

 

آری تو در  وجودم دوست داشتن را به ودیعه نهادی

 

 چگونه ستایش  کنم تو را  که ناتوانتر از آنم که برای تو بنویسم

 

 و چه زود گذشت بودنم و زود میرود رفتنم

 

میدانم میروم ومیدانم که باید بروم

 

اما به کدامین منزل بیاسایم

 

 بسیار دوستت دارم، من عاشقم مهربان

 

آخر تو به من آموختی عشق را، اگر من اکنونم به عشق آمیخته است

 

 چون تو مرا کشاندی .

 

 پس چرا احساس میکنم دیگر دوستم نداری

 

 نمیدانم........... شاید اشتباه میکنم

 

چون تا زمانی که که من در ملک تو هستم  امیدوارم .

 

 راستی اگر مرا از مُلکت راندی به کدامین ملجا پناه ببرم ؟

 

اما هر جا بروم مُلک توست و این شادیم را افزون میکند که هر جا

                

بروم ا زآن توست................پس هنوزدوستم داری

 

شنیده بودم ..ولی الان می دانم . . که ..

 

آری... تو همان تنها همتای تنهایی..

 

 

**************

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 15:39 توسط الهه| |


 
 
تنهایی من
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 15:35 توسط الهه| |

 

 اسم تو نام تو همه خاطره من از تو....چه شد آن همه شور و شوق ؟

مگه نگفته بودم با تو دارم آیندمو می سازم تنهام نذار

 گفتی چشم تا زمانی که تو باشی منم می مونم پس چی شد؟

چرا نیومدی که بمونی من که همیشه منتظر بودم.

هر روز که می گذشت  نسبت به اومدنت بیشتر ناامید می شدم حالا می فهمم همه انتظارم بیهوده بوده .

نمی گم ای کاش ندیده بودمت.

نمی گم ای کاش دلمو دستت نمی دادم.

نمی گم از عشق پشیمونم .

می گم ای کاش آدم بهتری بودم که از تنها گذاشتنم پشیمون می شدی.

 

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی؟

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

خلق گویند برو دل به هوای دگری نه

نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

 

می دونم نیومدنت یعنی جدایی ...جدایی پیوندی که هیچ وقت در عالم واقعیت رخ نداد.

و من به یک حس اعتماد کردم.

تو قوی من بودی ولی راحت پرواز کردی بی اینکه من پر زدنو یاد گرفته باشم.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 15:18 توسط الهه| |

آخ اگه بارون بزنه، اگه بارون بزنه

 

نمیدونم چرا وقتی می نویسی اسیرش می شی به جای سبک شدن ، دل تنگت تنگتر می شه. من از همه خوبی ها خاطره دارم از عطر بهار نارنج، از بارون از غروب های بارون خورده پاییز ، من از مهربونی خدا هم خاطره دارم .       

 به ایوان می روم و دست خود را بر پوست کشیده شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند می ترسم، نه از تنهایی که از تاریکی و خنجر از پشتش واهمه دارم.

در چمنزار کودکی می دوم زیر باران آرزوها  دستانم از همان دور تو را می خواست. این جا مرغ هایم در یک فضای مردم سالار دینی تخم می گذارند ، این جا کسی انرژی هسته ای نمی خواهد ، عشق معنا ندارد، همه هم را دوست دارند نه کم نه بیش.این جا سیاست و دین جایی ندارد، نگفتم این جا مال خدا نیست؟ ما هم بنده نیستیم نه امتحانی هست و نه عذابی ، آخ اگه بارون بزنه.....

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 15:16 توسط الهه| |

 

 

 

گور مرا بکنید!

گور ِمن کجاست؟

چشم های ام را کجا خاک کنم؟

نفس های ام بوی ِچرک ِِلباس ِشما را گرفته است!

و نگاه ام خیره بر مسلسل های ِزیر بارانی ی ِتان جان می کند!

گور ِمن کجاست؟

چشم های ام را کجا خاک کنم؟

 

صدای خط خطی شدن آسمان ام را نمی شنوید؟

گریه ها مگر رسالت بغض ها نبوده اند؟

پس این چتر های سیاه چیست؟!

آن طناب دار یکی را می کشت وین مسلسل هزاران را!

مرا از این قاعده به غفلت گذرید،

که همواره زیر باران تر شده ام.

نفس های ام بوی چرک لباس شما را گرفته است!

 

آن نوزاد ِ ریش دار ِ در رحم ِ مادر ،

شده در جزایر ِدور از دسترس ِماداگاسکار ،

مرا خواهد کشت!

چرا که من ریش ندارم

و بوی ِتعفن ِهزار و چارصد ساله نمی دهم!

پس پیش از آن که بگویید گور من کجاست ،

بگویید!

چشم های ام را کجا خاک کنم؟!

نفس های ام بوی چرک لباس شما را گرفته است!

 

 تازیانه های ِتان را نثار من کنید!

این گناه ِمن است که به جای آن اسب ِگاری کَش،

انسان شده ام

وگرنه اسب ها بی گناه اند.

تازیانه های تان را نثار من کنید!

شاید در آن واپسین دم خرُد شدن،

حس بویایی یِ خویش را از دست بدهم

و بوی چرک لباس شما را در نفس های ام نشنوم!

 

آه که این هفت_تیر ِ قدیمی تیر ندارد،

وگرنه با هفت صدای دلخراش شش تن از شما را خاک می کردم.

آه که این هفت_تیر ِ قدیمی تیر ندارد،ندارد،ندارد…

باشد،

جهنم!

چشم های ام

از آن ِشما ،

گور مرا

بکنید!

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 23:23 توسط الهه| |

چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده زل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت بشي حس كني كه هنوز دوستش داري چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديوار تكيه بدي كه يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده چقدر سخته تو خيال ساعتها باهاش حرف بزني اما وقت ديدنش هيچ چيز جز سلام نتوني بگي چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه ها تو خيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز دوستش داري

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 17:49 توسط الهه| |


نظر بده ...

نظر بده ...

نظر بده ...اگه خوشت اومده نظر بده تا ... بیشتر بذارم ...نظر بده ...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 17:19 توسط الهه| |

نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 21:10 توسط الهه| |

نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 21:10 توسط الهه| |

نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 21:7 توسط الهه| |

 
امشب دلش بارانی است در کوچه های قلبش به دنبال تو میگردد ،  چرا
 
پیدایت نمی کند؟ تو کجایی؟ چرا صدایت را نمی شنود؟
 
آن دخترک با نگاهی مهربان با دلی پر از عشق با ندای قلبش ، تو را
 
صدا می کند، صدایش را نمی شنوی؟
 
دخترک همیشه با قلبی گرم با شور و هیجانی خاص با تمام دردها و
 
غمهایش ، همیشه سعی کرده 
 
 ناراحتی خودش را نشان ندهدهمیشه بر تمام دردها لبخند زده و دیگران
 
 را هم از غم بدور کرده و حتی بارها پای صحبت ناله و آه
 
 دوستانش نشسته و سعی کرده ، در همان چند لحظه ای هر چند کوتاه با
 
 لبخند و نگاه مهربان خود ، دل دوستانش را شاد کند و غم
 
 را از آنان دور ....ولی اینبار ......... دخترک دلش گرفته و بارانیست
 
 امشب ندای قلب دخترک سکوت کرده !!!  مدتی است 
 
ناراحتی و دلتنگی خود را از دوستانش پنهان می کند ولی ..... اینبار
 
بغض های گلویش به اشکهای چشمانش تبدیل و
 
  بدور ا زچشمان دوستانش سرازیر...........  و دیگر لبخندهایش معنا
 
ندارد ، چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا دل دخترک غمگین است؟؟
 
حالا اینبار دوستانش حتما پای صحبتهای ندای قلب دخترک می شینند ،
 
اینبار دوستانش قلب دخترک را با لبخندهایشان شاد می کنند
 
ولی ...............................دخترک ترجیح می دهد مهر سکوت بر
 
لبانش بزند و آن، راز دلتنگیش را به کسی نگوید،
 
دخترک در جمع دوستان حضور پیدا کرد ، همه شاد ،همه خوشحال
 
و..............................
 
دخترک مثل همیشه با ظاهری آراسته با لباسی از ابریشم با نگاهی
 
مهربان با دلی صاف و خیلی زیبا، تا حدی که شبیه فرشته ها
 
شده بود با این تفاوت که اینبار دلش گرفته ، آرام آرام وارد مجلس شد
 
 ولی یکدفعه .... تمام نگاه مهمان ها به سوی دخترک جذب
 
شده بود دخترک خیلی زیبا  بود او ناراحتی خود را پشت نگاه مهربانش
 
پنهان کرده بود و باز لبخندی بر لب زد تا کسی را
 
 ناراحت نکند .... ولی نمی دانید ، نمی دانید،  که دخترک چطور
 
بغضهایش را در گلویش فرو برد تا حدی که
 
 نفس کشیدن برای او سخت بود...............
نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 15:53 توسط الهه| |

....تو مرا می فهمی .... من تو را می خواهم وهمین ساده ترین قصه یک انسان است تو مرا می خوانی من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی ...
نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 15:2 توسط الهه| |

نمیدانم

تقدیم به کسی که وسعت قلبش

به اندازه تمام عاشقانه های روی زمین است

برای او که به رنگ آبی دریاهاست

برای او که آفتاب مهرش هیچگاه در قلبم افول نمی کند

کسی نیست جز عزیزم و بهترینم

اکنون چون درختی خشک و بی بارم

و گلی خشکیده در سینه دارم

و من هنوز در تردیدم

که آیا گریزی از این فاصله نبود ؟

و من هنوز در اندیشه اینم

بعد از تو از کدام دریچه

آسمان را به تماشا بنشینم

و من هنوز در پاسخ این سوالم

که آیا براستی

خود کرده را هیچ تدبیری نیست

پس نقش تو در این ره چیست ؟

آه نمی دانم

که این تقدیر من بود

یا سرنوشت تو بود

اکنون که شب از نیمه گذشته
و سکوت هم جا را فراگرفته
تاریکی و ظلمت سایه خود را بر سر شهر افکنده
و همه در خواب ناز کتم عدم فرو رفته اند
من با مهتاب سخن می گویم
از تو از محبت و مهربانیت
از عشق، دوست داشتن و صداقت تو
از دستان پر مهر و آغوش پر محبت تو
از ثانیه ها، دقایق و ساعت های سخت و ملال آور جدایی و تنهایی
از اینکه هر روز صبح به امید شنیدن صدای گرم و مهربانت از خواب بیدار می شوم
از روزهایی که با خیال و رویای با تو بودن سر می کنم
از چشمان خسته و مضطرب خود و از شب زنده داری های خود
از امید وصال و از حضور تو برایش می گویم
حضور تو که دلیلی شده تا روزهای سخت تنهایی را سپری کنم
حضور تو که باعث شده دنیای پوچ و بی ارزش را تحمل کنم
آری از حضور گرم تو برایش می گویم که روح سرد آدمهای اطرافم را آب کرده
از حضور تو برایش می گویم که روزنه امید را در دلم روشن کرده
از حضور تو می گویم که مرا از بایدها و شایدها و خوشی های زودگذر جدا کرده
و به عالمی دیگر کشانده و روحم را به پرواز در آورده
و از شور و شعفی که به خاطر حضور تو در وجودم، ایجاد شده برایش می گویم
اما چند شبی است که تنها هستم و در سکوت تنهایی غرق شدم
چند شبی است که مهتاب درپشت ابرها پنهان شده
و مهتاب را برای شنیدن حرفهایم پیش کش نمی کند
گویی پنداشته دیگر تنها ماه موجود در دنیا نیست
حال دیوار را شریک خود قرار دادم و با او سخن می گویم
تا اگر از دوست داشتن خودم نسبت به تو برایش گفتم از حسودی نرود
و اگر از غم و درد دوری و هجران و فراق برایش گفتم
از شدت دردهام کمر خم نکند و تنهایم نذارد
دوستت دارم عزیز.
نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 17:22 توسط الهه| |

نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 17:19 توسط الهه| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس