با تو حكايتي دگر اين دل ما بسر كند شب سياه قصه را هواي تو صحر كند
باور ما نميشود در سر ما نمي رود از گذر سينه ما يار دگر گذر كند
شكوه بسي شنيده ام از دل درد كشيده ام كور شوم جز تو اگر زمزمه اي دگر كنم
مقصد و مقصودم تويي عشقمو معبودم تويي از تو حضر نمي كنم سايه مگر سفر كند
چاره ي كار ما توي ياور و يار ما تويي توبه نميكند اثر مرگ اگر اثر كند
تو اسمون زندگيم ستاره بوده بي شمار
اما شباي بي كسيم يكي نمونده موندگار
يكي نمونده از هزار
ستاره هاي گم شده هر شب من هزار هزار
اما هيشگي تويي ستاره ي دنباله دار
يكي نمونده از هزار
اي اخرين تنها ترين اواره ي عاشق
هر شب عمرم همراه با من ستاره ي عاشق
اي تو اشناي ناشناسم اي مرحم دست تو لباسم
ديوار شبم شكسته از تو از ظلمت شب نميهراسم
انگار كه زاده شده با من عشقي كه من از تو ميشناسم
تو بودي و هستي هنوز سهم من از اين روزگار
با شب من فقط تويي ستاره ي دنباله دار با شب من فقط تويي
چشماي منتظر به پيچ جاده دلهره هاي دل پاك و ساده
پنجره ي باز و غروب پاييز نم نم بارون تو خيابون خيس
ياد تو هر تنگ غروب تو قلب من ميكوبه
سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه
غروب هميشه واسه من نشوني از تو بوده
برام يه يادگاريه جز اون چيزي نمونده
تو ذهن كوچه هاي اشنايي پر شده از پاييز تن طلايي
تو نيستي و وجودمو گرفته شاخه ي خشك پيچك تنهايي
ياد تو هر تنگ غروب تو قلب من ميكوبه
سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه
غروب هميشه واسه من نشوني از تو بوده
برام يه يادگاريه جز اون چيزي نمونده