در آن هنگام که چشمانم تورا دید

دلم از شوق تو در سینه لرزید

چنان از عشق تو مدهوش بودم

که درجمع ها خاموش بودم

همیشه فکروذکرت با دلم بود

همی ترس از رقیبان مشکلم بود

ولی توبی خیال وفارغ از من

به فکر شادی و بی غم گذشتن

ندانستی که من دیوانه هستم

غل و زنجیرچشمم را شکسته

وچشمانم به راه چشمت افتاد

غزل گویان پریشان همچو یک باد

که چشمانم جزاین راهی ندارد

تو می گویی به غیراز این می توان؟

واکنون منتظربه راهت هستم

کناریاد چشمانت نشستم

که تا ازدر بیایی من نمیرم

شفایم را از دو چشمت بگیرم

تو از درآمدی اما دریغا

نگاهی نکردی بر دل من

 

                                                     

 

دارم از چشات می خونم

 

باورش سخته هنوزم

 

تو نباشی توی شعرام

 

من دیگه از کی بخونم

 

حالا که می خوام بمونی

 

شعر رفتنو  می خونی

 

قلب من عاشق ترین

 

اینو از چشام می خونی

 

دست تو، تو دست من بود

 

نمی دونم کی تو رو ازم گرفت

 

نمی دونم که کدوم نگاه شوم

 

قصه جدایی رو برام نوشت