تبليغاتX
من تنهاتر ازهميشه


من تنهاتر ازهميشه

به نام تنها ترين تنهاي ها

 

 

 

یعنی باید باور کنم دیگه نیستی ، یعنی باید باور کنم ؟
چه جوری می تونـم اون همه خاطـراتتو یک شبه پرپر کنم
یکی دو روز نیست آخه صحبت یه عمره که دارم برای تو میمیرم
میدونم محاله ، بدون تو نمی تونم یه لحظه رو سر کنم

مگه منو دوسم نداری که اینجوری میزاری میری بیخیال ما میشی
مگه فکر کردی من بازیچه ام که یه روز میگی دوستم داری و فرداش میری ؟
آخ چه جوری باور کنم رفتن تو برام مرگه بدون تو نمی تونم
بگو کی اومد به جای من افتادم از چشمای تو نگو لایق تو نبودم

 یعنی باید باور کنم دیگه نیستی  ، یعنی باید باور کنم ؟
چه جوری می تونـم اون همه خاطـراتتو یک شبه پرپر کنم
یکی دو روز نیست آخه صحبت یه عمره که دارم برای تو میمیرم
میدونم محاله ، بدون تو نمی تونم یه لحظه رو سر کنم

مگه منو دوسم نداری که اینجوری میزاری میری بیخیال ما میشی
مگه فکر کردی من بازیچه ام که یه روز میگی دوستم داری و فرداش میری ؟
آخ چه جوری باور کنم رفتن تو برام مرگه بدون تو نمی تونم
بگو کی اومد به جای من افتادم از چشمای تو نگو لایق تو نبودم

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 17:4 توسط الهه| |


با خود بخوان: من آدم خوشبختی هستم، زیرا خودم و دیگران را دوست

 

 دارم، روزی سه بار از ته دل می خندم، مطالعه می کنم، نسبت به خود و

 

 دیگران سخت گیر نیستم.




پیروز نشدن پذیرفتنی است، ولی کوشش نکردن، نه!




 

در زندگی زمانی می رسد که از احساس بد، اعمال بد، و ظاهر بد خسته

 

 می شوی . وقتی چنین زمانی آمد، بی درنگ از جا بجنب!!



 

 اگر از هر چیزی بهترینش را نداری، از هر چیزی که داری، بهترین استفاده را بکن!


 

 یادداشت کنید: آن زمانی که شکست خوردم به اندازه ی اکنون زیرک نبودم

 

ولی کیست که با گذشت زمان زیرک تر نشود؟



 

از عیب جویی بپرهیزید،اگر به عیب جویی در دیگران بپردازید، هیچگاه سرور

 

 حقیقی را تجربه نخواهید کرد.بگذار مضون زندگی ات: سادگی، دلسوزی،

 

 تواضع، عشق، خدمت، و ایثار باشد.


 
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 20:6 توسط الهه| |

 

 

از زمانیکه تو رو دیدم دریافتم که با ارزش ترین احساسی که انسان می تونه داشته باشه عشقه.در گذشته فکر می کردم که عشق تو فیلمای سینماییه و به همین دلیل

از اینکه تنها بمونم لذت می بردم. در گذشته فکر می کردم که خیلی مستقلم به هیچ کس نیازی ندارم و این همه به خاطره این بود که خون سرد بودم و قوی

ظاهری نیرومند و بی تفاوت به خود می گرفتم تاهیچ کس اون چیزی رو که حس می کنم نفهمه.ولی پس از دیدن تو نمیتونم تظاهر کنم احساساتم رو آشکارا بیان می کنم و حالا می خوام اون چه که همیشه در دل داشتم و از بیانش می ترسیدم به دنیا بگم . بگم که عشق با ارزش ترین احساس انسانه بگم که چه قدر تو رو دوست دارم.....!!

 

 

یه روز قاصدکی از کنارم رد شد گرفتمش تو دستم بهش گفتم برو بهش بگو دوستش دارم بهت نگفت؟؟؟؟؟؟؟؟

 

قبل از رفتنش هر چی رو که بهش داده بودم بهم پس داد . همه رو به جز یه چیز

اونم دلم .دلمو بهم پس نداد. روم نشد خواستم چند بار برم بهش بگم اما نتونستم حالا برای اینکه خودمو آروم کنم به خودم می گم

                       «آدم که کادوشو پس نمی گیره»

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 19:46 توسط الهه| |

حرفهای من ...
نمیدانم چه مدت اینجا ایستاده ام، وقتی می آمدم دنیا دوباره روی دلم خراب شد

وقتی می آمدم پیگیر آمدنم نشد حتی زمان برگشتنم را هم نپرسید

اینجا غروب در حال پرپر شدن است، ساعتها میدوند

 در واپسین تابش، شعاعهای خورشید میسوزند

و حوالی احوالم  زیبا و خیال  انگیز میکند

دم غروبه و هوا کمی سرد شده من ادامه سر پوشم را میپیچم به تنم

 در روند سالها غرق میشوم

در رویاها و آرزوهایم میچرخم

چشمهایم میسوزند کسی نمیتواند اشکهای بی مهارم را ببیند

تازگیها یاد گرفتم بی صدا گریه کنم

در یک نیمه شب پاییزی راه میافتم به سوی باقی بودن ظاهرا تصمیم بر باقی بودن است

حالا فلسفه زندگی چه باشد بقا یا خطا نمیدونم....؟؟

تازگیها یاد گرفتم حرفهامو به گوش باد بگم تا او به او برساند

او زبان بادها را میفهمد

و میدانم این بازی او را هم چون من خشنود میکند

تازگیها چشمهایم همه چیز را در مه میبیند

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 18:40 توسط الهه| |

در جزیره ای زیبا تمام حواس، زندگی می کردند: شادی، غم، غرور، عشق و...

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ی ساکنین جزیره قایق

هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او

عاشق جزیره بود.

وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می

کرد کمک خواست و به او گفت:" آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"

ثروت گفت:" نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود

ندارد."

پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنب بود، کمک خواست.

غرور گفت:" نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای

مرا کثیف خواهی کرد."

غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت:" اجازه بده، تا من با تو بیایم."

غم با صدای حزن آلود گفت:" آه، عشق، خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم."

عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که صدای

عشق را نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی

سالخورده گفت:" بیا عشق، من تو را خواهم برد."

عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع داخل قایق

انداخت و جزیره را ترک کرد.وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه

متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.

عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید:" آن

پیرمرد که بود؟"

علم پاسخ داد:" زمان"

عشق با تعجب گفت:" زمان؟! اما چرا او به من کمک کرد؟"

علم لبخندی خردمندانه زد و گفت:" زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است."

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 18:24 توسط الهه| |

                                                       

بگو که دلدارت منم، یار وفادارت منم

بگو تو راه عاشقی، همیشه غمخوارت منم

بیا که چشم پنجره پر بشه از نگاه تو

بیا که چشم عاشقم ببینه روی ماه تو

بگو خیالت همه شب یه لحظه تنهام نذاره

اگه تو مهربون باشی غم تو دلم جا نداره

گفتم خریدارت منم، گفتی که سخته باورش

گفتم قسم به عشقمون، گفتی بمون تا آخرش

گفتم که پا به پای تو راهی میشم تو جاده ها

گفتی که را ما شده از این به بعد از هم جدا

گفتم که دیوونه نشو یه خواهشی دارم، بمون

گفتی که دیوونه تویی، آهنگ رفتن رو بخون

بگو که دوست داری منو، ساده و بی ریا بگو

خسته ام از دورنگیا، بیا و از وفا بگو

نگو که تو این زمونه عاشقی معنا نداره

نگو شب جدایی ها راهی به فردا نداره

بگو هنوزم دلامون میتونه مهربون باشه

مثل ستاره، مثل ماه، چراغ آسمون باشه

بیا تا باهم بخونیم قصه ی باهم بودن رو

بیا تا باور بکنیم ما شدن دوباره رو

بگو که عشق از آدما غصه ها رو دور میکنه

غم ها رو آتیش میزنه، دلا رو آروم میکنه

بگو که با من میمونی، همیشه یار من تویی

تو آسمون بی کسی دار و ندار من تویی

منتظرم یه روز بیای بهار رو همرات بیاری

من یه کویر تشنه ام منتظرم تا بباری

                                

تقدیم به تک ستاره ی زندگی من (...... عزیزم)

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 20:4 توسط الهه| |

mkmgolden

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 19:6 توسط الهه| |

دوست داشتن زیباست

اما من فقط تو را دوست دارم

ای

مهتاب شبهای تار من

ستاره درخشان آسمان دلتنگی های من

خورشید روزهای زندگی من

نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 21:48 توسط الهه| |

بـه سنـــگ قـــبـر مــن بـنويــسيد خـسته بــود

اهـــــل زمــيـن نـبـود نــمازش شـكسـتـه بــود

بـه سنـــگ قـــبرمن بنويسيد شبيه شيشه بــود

تـنــها از يك نـظر، كــه سـراپــا شـكسته بــود

بـه سنـــگ قـــبـر مـــن بـنـويسيد ايـن درخت

عـمري براي هـر تبر و تيشه اي دسته بود...

ديگه رو خاك وجودم

 نه گلي هست، نه درختي

لحظه هاي بي تو بودن مي گذره اما به سختي...

دل تنــها و غريبم ، داره اين گوشـــه مـي ميره،

ولي حتي وقت مردن باز سراغ تو مــي گيره...

آن كس كه مي گفت: دوســــــــــــــــــــــــــــــــتت دارم ...

عاشــــــــــــقي نـبود كه بـه شـــــــــــــوق من آمده باشد،...

رهگذري بود كه روي برگهاي خشك پاييزي راه مي رفت

و صـداي خـش خـش برگها هـمان آوازي بود كه من گمان

 مـي كردم مــي گـويد: دوســــــــــــــــــــــــــــــتت دارم!!!

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 18:22 توسط الهه| |

کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست
دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!
بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد .
نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 18:16 توسط الهه| |

عشق ابدی
نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 7:21 توسط الهه| |

                               

اگه يه روز من مُردم و تو منو دوست داشتي پنج شنبه ها بيا سرِ مزارم و گلِ سرخي رو روي قبرم بذار تا هميشه اون گلي که بهت داده بودم رو به خاطرم بيارم ... ولي... اگه تو مُردي ... من فقط يک بار ميام مزارِت .. ميام و اون دسته گلِ سفيدِ مريم رو که با خون خودم سرخشون کردم ، برات هديه ميکنم وعاشقانه کنارت جون ميدم تا بدوني هيچ وقت تنها نيستي کاش آن لحظه که تقديم تو شد همه هستي من. مي سپردم که مواظب باشي . جنس اين جام بلور است. پُر از عشق وغرور است

نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 17:26 توسط الهه| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس