من تنهاتر ازهميشه
به نام تنها ترين تنهاي ها
پیشکش به همه ی اونایی که تنهایی روحشونو چنگ زده طولانیه،تعریفی هم نیست اما یه حقیقت تکراری و تلخه که این روزا مد شده از زبون یه مرد تنها با قلم ناشیانه ی من: من گسسته تر ازشب با یه فانوس به مصاحبت آفتاب می رفتم و از سایه ها گریزون با یه قایق شکسته و سوراخ در پی آفتاب روشنایی می رفتم،ناگهان نسیمی شعله ی فانوسمو سر کشید تو اون شب تاریک که صدایی با صدایی در نمی آویخت و هیشکی هیشکیو نمی دید چقده بیهوده زمانو می گذروندم یهو یه صدایی اومد:بیهوده مپای که شب از شاخه فرو نخواهد ریخت.به دنبال صدا جاری شدم دخترکی تنها بالای تپه نشسته بود. گفتم:چرا تنهایی؟ آه کشید گفتم:چرا دلت گرفته؟مث اینکه تنهایی! اندوه واسه چی تو دلته؟ بغضی گلوشو گرفت وبا سختی لباشو گشود و گفت:من زنده به اندوهم دیگه یادم رفت تو این دیار دنبال چیم؟ کم کم عاشق شدم . به خودم نیگا کردم از اندوهش اندوهگین بودم بهش گفتم:من هیچم،پیچک خوابی که بر نرده ی اندوه تو پیچم و تو اون دخترک تنهایی.روتو بر گردوندی و آروم گفتی:مث اینکه تو هم تنهایی؟ گفتم:چقدر هم تنها و فکر کن اگه یه ماهی کوچولو عاشق آبی بی کران باشه. آروم با خودت تکرار کردی:چه تنهاست اگه یه ماهی کوچولو... بعد رو به من گفتی:چه فکر نازک غمناکی. راه رفتیم و به هم دچار شدیم .بیا تا برات بگم چه اندازه تنهایی من بزرگه،تنهایی من... از دریا دس کشیدم ،زورقمو به آبی دریا بخشیدم.من موندم وتنهایی تو به قلب خشک کویر می تاختی و من در پی تو باز آمدم از چشمه ی خواب کوزه ی تر در دستم مرغانی می خواندند،نیلوفر وا می شد کوزه ی تر بشکستم در بستم و دربستم و در ایوان به تماشای تو بنشستم مدتها گذشت من وتو سراسر کویر رو گلهای دوستی و محبت کاشتیم و شب سیاهو با مهربونی روشن کردیم من از دوستی مست بودم و از وصل بیزار تو خوب می دونستی اما تو اولین تیر زهر آلود جداییو به ریشه ی دوستیمون زدی چون بین این همه گل عشق و دوستی، خار وصلو دور از چشای من کاشته بودی اون که دل به قصه ها باخت خونمونو روی آب ساخت تو بودی اونکه با تیر زهر آلود عشق دل و دیدمونو به هم دوخت تو بودی من می گفتم :وصل ممکن نیست و تو پاتو تو کفش اصرار کردی و رو ذهنم دویدی این خواهش خود خواهانه ای بود که بارها تو نامه هات نوشتی و من با خاطری پریشون به خاطر تو،به خاطر اینکه... پذیرفتم پذیرفتم چون دوس نداشتم گرد اندوه به چهرت بشینه اون که با شعبده بازی و به نیرنگ لب فریاد منو سوخت تو بودی تو از این ضعف من که با اندوهت ناراحت می شدم حاضر بودم واسه خواهشت دنیامم بدم سو استفاده کردی چن روزی شبا با صبح بیعت کردن تا اینکه یه روز تو بیابون دلم هوا ابری شد اما این بار پشت یه سنگ اجاق شقایق دلمو گرم نکرد دلم عجیب گرفت چشام باریدن ،دریا یادم اومد زورقم بر گشت و دوباره هوای رفتن وجودمو تسخیر کرد من باید به دیدن آفتاب می رفتم.خواستم باهات باشم و تو این سفر همراهم باشی اما تو در پی گل پژمرده ی وصل بودی و ازش جدا نشدی. فقط به فکر خودت بودی با خودم گفتم: با موج خاموشی کجا میری؟ کم کم موجا اوج گرفتن و منو از کنار ساحل دور کردن آره این بار من بودم که عهدو می شکستم و می رفتم و این بزرگترین اشتباه و تنها گناهم بود .شایدم آشناییمون از اول اشتباه بود. نمیدونم.به هر حال باید می رفتم به من اونکه بدی آموخت تو بودی منو آتیش زد و خود سوخت تو بودی تو منو به بازی تلخی کشوندی که ندونسته به انتها رسیدم من رفتم و تو مث ساقه ی نیلوفری می شکستی .پشت به تو کردم تا بگم بی تفاوتم اما تو اون تنهایی سرد، گریه می کردم و می سوختم و با خودم می گفتم:این سزای منه تا دیگه اشتباه نکنم پیغاماتو شنیدم که گفتی:دست از خود خواهی برداشتی منم بر می گشتم و هر بار خاری پشت سرت پنهون کرده بودی. می دیدم بر می گشتم و تو حاضر نبودی بی ریا باشی همیشه منو متهم به بی و فایی کردی و گفتی که عشقمونو فراموش کردم اما خدا می دونه من کجا و خاک فراموشی کجا؟ تو منو بیعت شکن می دونستی ولی از روز اول بیعت ما این نبود که من مال تو باشم یا تو مال من . ما هر دو به دنبال یه همدم بودیم که تو این مرحله افتادیم گاهی وقتا زخمایی که تو دلم بود زیر و بم های زمینو بهم یاد می داد و بازم همین زخما یادم دادن که بترسم از مجذور آینه ها و تکرار و تولد دوباره ی اون همه خاطره... و از اینکه دوباره این رنج جداییو بچشم وحشت کردم و تو رو رها کردم... بارها پشیمون شدم و خواستم زنگ بزنم اما نزدم پشت سر نیست قضای زنده پشت سر خستگی تاریخ است پشت سر خاطره ی موج به ساحل ،صدف سرد و سکون می ریزد آری پشت سرمون هزاران خاطره ی تلخ در کمینه تا گلوی من و تو رو بفشاره تا ما رو به زوال بکشونه اما حالا ... می خوام به آبی آسمون چنگ بزنم شیار نگاهتو پیدا کنم ،من دو باره تشنه ی اون نگاهم اما بی ریا ،بی نیرنگ قلم سرنوشت دست توئه تا اونو رقم بزنی یا تکرار نخستین روزای آشنایی بی هیچ نیرنگی یا ج د ا ی ی چشم به راهت می مونم تنها به تماشای چی نشستی؟ من چشم به راهتم بگو که دست خستمو می گیری پایان و پایان سخن پایان تو نیست پایان من است تو انتها نداری .نقطه شب یلدای همگی مبارک . امیدوارم بلندترین شب سال پرخاطره ترین شب بشه براتون. همگی خوش باشید و خرم. دوستدار همگی شما الهه عاشق یاحق شايد آن روز كه سهراب نوشت : (( تا شقايق هست زندگي بايد كرد )) خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجباريست...... زندگی هدیه خداست به تو طرز زندگی کردن تو هدیه ی توست به خدا
نقطه خاكستري وسط تصوير زير نگاه كنيد.سپس سر خود را عقب و جلو ببريد. به نظر مي رسد كه دواير مي چرخند چقدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو هديه داد زل بني و به جاي اينکه لبريز از کينه و نفرت شي ، حس کني که هنوز هم دوستش داري. دست من نیست گاهی وقتا روزم آفتابی نمیشه حتی با معجزه عشق آسمون آبی نمیشه دست من نیست گاهی وقتا تلخ و بی حوصله میشم بین ما ، بین من و تو ، من خودم فاصله میشم یه شبایی باد و بارون میزنه به برگ و بارم اون شبا هوای آشتی حتی با خودم ندارم یه روزایی ابر تیره منو می بره از اینجا می بره اونور دیروز ، گم میشم اون دور ِ دورا میدونم گاهی بلور قلبتو میشکنه حرفام صبر تو به سر رسیده از من و سرگشتگی هام با گذشت به من نگاه کن ، تو که میبینی چه تنهام رو نگردون از من ای خوب ، اگه بدترین دنیام وقتی که دور میشم از تو ای هوای مهربونی غم رو تو چشات میبینم اما ای کاش که بدونی من ِ گمشده ، من ِ بد ، با همه سرگشتگی هام تو رو از همیشه بیشتر ، بیشتر از همیشه میخوام . در کنار مرگ این تنها پرستاری که دارم مانده ام بیدار و نقش مرگ خود را می نگارم جاده ای در پیش رو دارم که پایانی ندارد خسته ام اما هنوز آسوده سر ره می سپارم هر کجا باشم تو را هستم که داری خانه در من مرگ من بادا اگر از خانه پا بیرون گذارم بالهای بسته ام را رفتن پیوسته ام را دست های خسته ام را از تمنای تو دارم آرزو کردم ندیدم هیچ جا آیینه ام را من کدامین اخترم که اینگونه بیرون از مدارم؟ کاش بعد از مرگ حتی آن من پنهان بیاید تا بکارد شمع آتشناک اشکی بر مزارم گل من گریه مکن خوشا روزی به امیدت نشستن دیروز با یه دسته گل رز به دیدنم آمد با یک نگاه مهربان همان نگاهی که من سالها آرزویش را داشتم و او از من دریغ میکرد .گریه کرد و گفت دلش برایم تنگ شده من فقط نگاهش می کردم وقتی رفت سنگ قبرم از اشک هایش خیس شده بود . آنگاه که غرور کسی را له می کنی آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ . بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند
به تو پرواز می کنم به تو گل می زنم از بهانه هامو از غم شراره هامو می رشم به تو دوباره بوی عطر تومی دن ترانه هامو پر می شن عاشقانه هامو از گل وشعر و ستاره می رسم به تو دوباره نیستی اما یادت اینجاست وقت گل کردن رویاست
آموزشگاهی در طول چند صد سال اخیر به خود ندیده تو مژده های بهاری، تو روح بارانی **** تو نفس زمزمه ی شاد جویبارانی من آن خزان زده ی دشت عقیم بی امید **** تو پیک رویش و پیغام نوبهارانی تو در سراب عطش بار خواب هستی من **** زلال آبی ایثار چشمه سارانی گرفته پیکر من، رنگ بوسه های تو را **** تو موج عطر کبود بنفشه زارانی شهاب عشق تو، خورشید شام تنهایی است **** طلوع صبح صادق امیدوارانی به یک نگاه تو، پرهیز و توبه بشکستم **** تو یمن آمدن عید روزه دارانی سبک گریزتر از قاصدک، بیا ای دوست **** که پایدارتر از عهد روزگارانی (( لعبت والا )) ********************************** گل ها چو به باغ جلوه را ساز کنند **** در غنچه نخست، هفته ای ناز کنند چون دیده به دیدار جهان باز کنند **** از شرم رخت، ریختن آغاز کنند (( انوری ابیوردی )) ********************************** رخسار تو، آب بر رخ گل نگذاشت **** زلف تو، شکن به جعد سنبل نگذاشت تا همچو بهار در گلستان رفتی **** گل نوبت فریاد به بلبل نگذاشت (( ابوسعید ابوالخیر )) ********************************** بیا یك شب چو پیچك های وحشی **** به آرامی به دامان من آویز چو عطر جانفزای اطلسی ها **** شبی را با نفس هایم درآمیز (( امیر شوشتری )) وقتی که بر خلاف توقعات ما ،کسی یا چیزی،ما را مجذوب میکند نباید تعجب کنیم.قانون کلی این تجاذب گاهی چنان در طبیعت مستتر است که توقعات ما به آن مربوط نیست. به هر ترتیب که هست محبت من تو را جذب میکند . یقین بدار تمام قلب ها مثل قلب شاعر آفریده آفریده نشده است.ضعف و شدت در تمام اشیا مشاهده می شود پس هیچ کس مثل من ، تو را دوست نخواهد داشت. از پشت یک ورقه کاغذ،آهن ربا را تکان بده.سوزنی کهروی کاغذ است تکان می خورد. علاقه های دور دور با قلب همین حال را دارند. تو هم از پشت پرده ها به من دست تکان می دادی. در این صورت به قلب و مقدار حساسیت اشخاص نگاه کن. از این جاست که می توانی در آن قلب پناه جویی . ....!میل داری امتحان کن.تاریخ و آثار شعرای بزرگ را بخوان. مسلم خواهد شد که قلب مبدا همه چیزها است و هیچ کس مثل آن شعرا نتوانسته است حساسیت به خرج داده باشد. بعد از آلان نظرت را رو به جمعیت پرتاب کن: غالب اشخاص خوش لباس و خوش هیکل را خواهی دید که بد جنس ،بی محبت و بی وفا هستند. پس به دستی دست بده که دستت را نگه دارد. به جایی پا بگذار که زیر پای تو نلغزد. موج های دریا، که در وقت طلوع ماه و خورشید این قدر قشنگ و برازنده است،کی توانسته به آن اعتماد کند و روی آن بیفتد؟ ولی کوه محکم، اگر چه به ظاهر خشن است ،تمام گلها روی آن قرار گرفته اند. بیا!بیا! روی قلب من قرار بگیر. تو حال و هواي خودم بودم كه يادم آمد كه چند روزه پيش با عشق قرار گذاشته بودم سر ساعت انتظار در كوچه محبت واقع در خيابان صداقت كه مبدا آن ميدان زندگي بود. يك نگاه به ساعتم انداختم ديدم كه عقربه هايش رفته مرخصي استعلاجي و زماني را نشان نمي دهد. از روي هوا فهميدم كه نزديك به آن زمان است پس با عجله لباسم را پوشيدم و به بيرون از خانه براي رسيدن به مقصدم حركت كردم. هوا بسيار سرد بود و اكثر مردم در داخل خانه هايشان بودن. بعد از مدتي كه از خانه دور شدم به ياد آوردم كه آدرس و كروكي آن مكان را در جايي از خانه تو يكي از لباسهايم جا گذاشتم. فقط مي دانستم كه در ميدان زندگي كوچه اي هست به نام محبت و به اين اميد كه كسي را در بيرون پيدا مي كنم و از او مي پرسم ديگر به سمت خانه بر نگشتم و به سوي مقصد حركت كردم. يك لبو فروش را ديدم كه داشت در اين سرما به مردم لبو هاي داغ مي فروخت كه مردم براي چند لحظه هم كه شده داخل وجودشان را گرم كنند. ازش پرسيدم: عزيز ميداني ميدان زندگي كدام طرف است. مرد لبو فروش رو به من كرد و گفت: ميدان زندگي را مي خواهي برو جلو به خيابان تولد كه رسيدي در انتهاي آن به ميدان زندگي مي رسي. گفتم مرسي و به حركت خود ادامه دادم تا به خيابان تولد رسيدم. وارد آن شدم و با سرعت هر چه بيشتر سعي كردم تا به انتهاي خيابان برسم تا هر چه زودتر به عشق برسم تا اين سرما زياد آزارش ندهد. بعد از مدتي به ميدان زندگي رسيدم. ميدان پر بود از آدم. با يك خوشحالي خاصي كه بعد از چند دقيقه ديگر به عشق ميرسم رفتم وسط ميدان و آدرس خيابان صداقت را از مردم گرفتم... واي بر من كسي خيابان صداقت را نميشناخت و همه فقط خيابان دروغ، كينه، دشمني، نا اميدي و مرگ را ميشناختند. از هر كس كه سئوال مي كردم جوري نگاهم مي كرد كه داشت باورم مي شد كه همچين جايي وجود ندارد، تا اينكه مرد ژنده پوشي جلو آمد و گفت: خيلي وقت هست كه كسي سراغ اين خيابان را نگرفته است و بعد از گذشت ساليان سال تو اولين كسي هستي كه به اينجا آمدي و به دنيال آن مي گردي. گفتم: خوب، حالا ميشه لطف كنيد و آدرس اين جا را به من بگوييد. مرد ژنده پوش با لبخندي از روي خوشحالي گفت: به سمت جنوب ميدان كه رفتي در كنار خيابان مرگ خياباني هست كه سابق به خيابان صداقت معروف بود و روشن ترين خيابان ميدان بود ولي حالا همه چراغهايش سوخته و بايد با روشني دلت بروي داخل آن. برو و اميدوارم به مقصدت برسي. پس با عجله به سمت آن آدرسي كه مرد ژنده پوش داده بود رفتم. وارد خيابان شدم و به قدري تاريك بود كه حتي جلوي پايم را هم نمي ديدم. پس چشمانم را بستم و رفتم و رفتم تا قلبم گفت كه رسيدم به كوچه محبت. چشماتم را كه باز كردم سر كوچه مجبت بودم ولي كسي در داخل كوچه نبود. اول با خودم گفتم: شايد سره كاري بود و اين هم ما را سره كار گذاشته. بعد گفتم: شايد دير رسيدم و او از آنجا رفته. تصميم خودم را گرفتم كه تا انتهاي كوچه بروم و باورم بشه كه همش دروغ بوده. رفتم و رفتم تا اينكه پاييم با چيز سردي برخورد كرد نشستم تا ببينيدم كه چيست اين چيز سرد كه در اين جا هست. واي بر من اين عشق بود كه در آنجا بود و يخ زده بود. من دير رسيدم خيلي دير رسيدم، سريعا او را در آغوشم گرفتم تا شايد گرماي بدنم او را نجات دهد. ولي فايده اي نداشت عشق يخ زده بود و ديگر هيچ حسي نداشت. او را در آغوش گرفتم و برگشتم به ميدان زندگي تا او را ببرم با خود به خيابان . . . !!! هرشب با ماه درددل می کند.وهرروزباامدن ابرهااحوال باران را می پرسد. باامدن نسیم دراغوش ارامش جای می گیرد. هروقت باران می بارد به همراه چک چک قطرها سرود زندگی می خواند. خوش به حال گل سرخ که هرگز تکراری نمی شود ولی افسوس که ما................. هنوز عاشق ترينم اي تو تنها باور من به غير از باتو بودن نيست هوايي بر سر من هنوزعطر تو مونده در فضاي خانه ي من هنوزم بيقراره اين دل ديوونه ي من فراموشم نكن فراموشم نكن تويي تنها دليل بودن من به ياد من باش فراموشم نكن من تشنه ي محبت ، درد آشناي هجرت دلم به اين جدايي هرگز نكرده عادت ناكامي از تولد همزاد بخت من بود ندارم از تو شكوه اين سرنوشت من بود فراموشم نكن فراموشم نكن تويي تنها دليل بودن من به ياد من باش فراموشم نكن بي تو حديث عشقو ديگر باور ندارم جز با تو بودن آرزويي بر سر ندارم مي پيچه عطرخاطرت درخلوت شب هاي من تكراراسم قشنگت شده عادت غمهاي من فراموشم نكن فراموشم نكن تويي تنها دليل بودن من به ياد من باش فراموشم نكن اگه با دیدن من غم تو دلت جون می گیره می میرم که تا ابد قلب تو اروم بگیره اگه با بودن من باغ توویرونه می شه میرم اما می دونم دل بی تو دیونه می شه «دکتر علی شریعتی» هوا سرد ا ست دلم غمگین و پر درد ا ست چرا ا خر خدای من دل ا ین ناتوا ن رنجور و پر دردست دل پر درد من ا مشب پر ا ز غصه پر از فریا د خداوندا تو می دا نی دل من بی کس و تنهاست... عطر آغوشت را دوست دارم، چراكه بوي بهترين ياسهاي زندگي را براي من تداعي مي كند. صداي قلبت را دوست دارم، چرا كه زيباترين آهنگ زندگي را مي نوازند. دستان پر مهرت را دوست دارم، چرا كه بذرهاي محبت را بر زمين وجودم مي پاشند. چشمانت را دوست دارم، چرا كه زيباترين مرواريد هاي عالم در اين صدفها نهفته است. اي ياس سپيد زندگي، تو را در كدامين گلستان عشق بگذارم كه طراوتت جاودانه باشد؟ اما نه، نمي شود تو را در گلستان زمان نهاد، چرا كه هيچ گلستاني لايق اين همه زيبايي و مهرباني و صفا نيست. پس تو را در اعماق جاودان قلبم خواهم نهاد كه سراسر از عشق تو لبريز است. اي ياس سپيد و جاودان، امروز از فراز و نشيب روزها هنوز خانه قلبم از عشق تو گرم است. جاودانه بي مثال قلبم، الهي تا ابد پايدار باشي. من تمنا کردم که تو با من باشی تو به من گفتی هرگز هرگز پاسخی سخت و درشت و مرا غصه این هرگز کشت یک روز پر از سکوت برخاست بانگ زنگ ناگاه در را گشودم و دیدم نگاه تو چو قطره شراب در چشم من چکید و ز ماه روی تو مهتاب ریخت در معشوقه پرورم دیدم ستاره لطف خدا در برابرم لرزیدم از شگفتی بیگاه آمدن زیرا به هیچ روی در باورم نبود تو باز آیی از درم در جامه ای سپیدتر از نور مهتاب با چهره ای گشاده تر از روی آفتاب از در آمدی روی لبان مخملیت خنده ای شکفت گفتم به خویشتن: کامی که خواستم از خدا شد میسرم پر شد فضای خانه ام از عطر زلف تو نرم و سبک به حالت پروانه ای سپید با ناز بیشمار نشستی کنار من دست تو روی دست عطشناک من خزید گفتی که: مهر خویشتن از من بریده ای ؟ گفتم که ای پری گر بکنم دل از تو و بردارم از تو مهر آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم آنگاه با نیاز در انتظار بوسه گرم لبان من بستی دو چشم خویش لبهای ما به شوق و تمنا به هم رسید سکر شراب بوسه تو بر لبم چکید اشک امید بر سر مژگان ما نشست خون نشاط در رگ لبهای ما دوید لبها به کار، بوسه زبان مانده از سخن بستی لبم به بوسه که دم بر نیاورم آنگاه با شتاب بر خواستی چو شاخه نیلوفری سپید نوشین لبت زبوسه بسیار سیر شد وآندم که می چکید نیاز از نگاه من بر ساعت شتابگرت دیده دوختی گفتی که دیر شد دیگر زبوسه بگذر و بگذار بگذرم با کاروان نیاز رفتی چنان نسیم و پریدی چو مرغ بخت در لحظه وداع تو دور می شدی از شعاع نگاه من اما نگاه من همه فریاد درد بود آوار رنج بود که می ریخت بر سرم هستم بر آن امید که روزی دگر رسد ناگاه در گشایم و ببینم تو آمدی در جامه ای سپیدتر از نور مهتاب با چهره ای گشاده تر از روی آفتاب آنگاه نگاه گرم تو چون قطره شراب در چشم من چکد لبهای ما به شوق و تمنا به هم رسد اشک امید بر سر مژگان ما خزد خون نشاط در رگ لبهای ما دود کاری کنی به بوسه که دم بر نیاورم اما در این امید به خود گرم ای دریغ آیا شود که شاد کند بار دیگرم این نیست باورم خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن........ خوشا عشق و خوشا از عاشقی مردن








که در آیینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
گل من گریه مکن
سخن از اشک مخواه
که سکوتت گویاست
از نگه کردنت احوال تو را می دانم
دل غربت زده ات
بی نوایی تنهاست
من و تو می دانیم
چه غمی در دل ماست
گل من گریه مکن
اشک تو صاعقه است
تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی
بیش از این گریه مکن
که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی
من چو مرغ قفسم
تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی
گل من گریه مکن
که در آیینه ی اشک تو غم من پیداست
فطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
دل به امید ببند
نا امیدی کفرست
چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگریز
در دندان تو در غنچه ی لب زیباست
گل من گریه مکن
![]()




شب ، سکوت ، خاطره
دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کرده.
خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم.
به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم.
دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را کجا مي توان ديد؟
در آواز شب اويز هاي عاشق؟
در چشمان يک عاشق مضطرب؟
در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟
دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.
و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي.
اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم.
کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.
مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به دنيا نيايند.
مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.
مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد وتازه ترين شعرم به تو هديه نشود.
دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم.
دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد.
دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم.
دوباره شب ،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود.
دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته.
دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،
و دوباره من و يک دنيا خاطره...
![]()
![]()










.... بی تو می میرم

![]()

| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


























