من تنهاتر ازهميشه
به نام تنها ترين تنهاي ها
وقتی شقایق مرد همه گلهای باغچه ماتم گرفتند و از جویبار خواستند که چند قطره آب برای گریستن به آنها قرض بدهد. جویبار آهی کشید و گفت:آنقدر شقایق را دوست داشتم که اگر تمام آبهایم به اشک تبدیل شود و آن را برای مرگ شقایق بریزم باز هم کم است. گل ها گفتند: راست می گویی چگونه ممکن بود شقایق را با آن همه زیبایی دوست نداشت؟ جویبار با تعجب رسید: مگر شقایق زیبا بود؟ گلها گفتند: شقایق غالبا" خم می شد و چهره زیبای خود را در آب شفاف تو می دید ،پس تو باید بهتر از هر کسی بدانی که او چقدر زیبا بود... جویبار گفت: من شقایق را دوست داشتم چون وقتی خم می شد و به من نگاه می کرد،من می توانستم زیبایی خود را در چشمان او تماشا کنم!!!!
بنام رهایی بخش ترین خدای شقایق ها
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









